شنیده اید؟! شاعری می گوید: «قسم می خورم/ ما از این رود گل آلود عبور خواهیم کرد/ ما از این کرانه ترس خورده خواهیم گذشت/ همه چیز، همه چیز، همه چیز درست خواهد شد/ ما مصلحان محبتیم/ سراسر آفرینش از آوازهای ما پر است/ دیگر دردی نخواهد ماند/ دروغی نخواهد ماند/ حوصله کن بلبل غم دیده بی باغ و بی آسمان/ سرانجام این کلید زنگ زده نیز شبی به یاد می آورد/ که پشت این قفل بدقول خسته هم/ دری هست، دیواری هست/ به خدا... دریایی هست».

شاعر احتمالا این را برای ما گفته؛ برای ما که هر روز صبح به امید بهبود اوضاع از خواب بیدار می شویم و هر شب، در عمیق ترین لحظه های تنهایی هر آدمی به این فکر می کنیم که چرا هیچ چیز سر جایش نیست؟!



برای ما که فقط می خواهیم آرام باشیم؛ رام باشیم و لبخند سهم هر روزه سفره زندگی ما باشد اما به جای آن سال هاست که تلاش می کنیم، کمی فقط کمی زندگی را توی مشت بگیریم. سال هاست که می دویم و سال هاست که به هزار و یک دلیل بی ربط، در چرخه ای از عصبیت، خشونت، فشار اقتصادی و ناامنی روانی گیر افتادیم و انگار تمام نمی شود و ما هم انگار تمام نمی شویم. شاعر، سید علی صالحی مهربان، این را برای همه ما گفته، برای ما آدم های ترس خورده ای که چاره ای نداریم جز اینکه به خیال دریایی آبی و آرام، از این کرانه ترس خورده بگذریم.

مرد جوان حتی متوجه نشد که پریده وسط خیابان و ممکن بود با ضربه محکم ماشین من، نقش بر زمین شود. شانس آوردم، یا شانس آورد که به موقع دیدم و ترمز کردم. دوید. با سرعت هر چه تمام. در سمت راننده را باز کرد و یقه مرد میان سال را گرفت. صدای فریادهایش، عصر پاییزی خیابان سنایی را پر کرد. فریاد می زد: «از سنت خجالت بکش، اون فقط یک دختربچه 12 ساله است... چی کار کردی که داره زار می زنه و می لرزه...»

من؟! دست هایم روی فرمان قفل شده بود. مرد؟! هوار می زد همچنان و مرد میانسال؟! فقط لبخند محوی به لب داشت. دختربچه ای آن طرف خیابان داشت گریه می کرد و وسط هق هق هایش «بابا، بابا» می کرد. فکر کردم دارم فیلم می بینم، واقعیت ندارد. نمی دانستم که چرا فکر می کردم که مستحق دیدن همچین صحنه ای از نزدیک نیستم و اصلا این اتفاق از آن دسته از اتفاق هایی است که یا توی فیلم ها می افتد یا گزارش های اجتماعی اش را می خوانیم اما اتفاق واقعی بود.



مردم ایستاده بودند به تماشا و من هم جزو آن مردم. آمدم شماره 110 را بگیرم که دیدم ریختند روی سر آن مرد میانسال و مرد جوان فریاد زد که نگذارید برود، زنگ زدم پلیس. زن میانسالی آن طرف خیابان دخترک را بغل کرده بود. راه افتادم، از توی آینه ماشین تا آنجایی که توانستم، صحنه را دنبال کردم. شلوغی بود و مردمی که دور پدری جمع شده بودند تا پدر، مردانه و پدرانه، از دخترش محافظت کند. دختربچه، گوشه دیگری از کادر هنوز داشت می لرزید و آرام اشک می ریخت.

دوستی لینکی فرستاده از راه های امداد به مجروحان اسیدپاشی. یک مطلب علمی و پزشکی، درباره اینکه وقتی خودتان یا یک نفر دیگر، اسید داغ روی بدنش بود، باید چه کار کنیم.

دوست دیگری اس ام اس زده که لطفا شیشه ماشینت را موقع رانندگی بالا ببرد و حواست را جمع کن. دوست های دیگرم، همه درباره این اسیدپاشی ها حرف می زنند.

قبل تر، همین دوستانم درباره هزار و یک ماجرای دیگر، همین رفتارها را داشتند. همه اطلاع رسانی می کردند، راه های مقابله را به یاد می آوردند، از امداد حرف می زدند و ...

باید خدا را شکر کنم که همچین دوستان آگاهی دارم. اصلا باید هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، امنیت از در و دیوار ذهنم تراوش کند که بله، ممکن است وقتی از خانه بیرون می روی، یک آدم عصبی پرخاش جو جامعه ستیز، بلایی سرت بیاورد یا گرفتار آدم خطرناکی شوی یا کارت را از دست بدهی و ناگهان بی کار شوی یا ناگهان یک نفر قمه بگذارد بیخ گلویت و دار و ندارت را ببرد؛ اما دوستانی داری، بهتر از برگ درخت. هستند و این بودن را همیشه نشان دادند، همانطور که خودت؛ و بالاخره می گذرد، تو هم می گذری، همه ما می گذریم از این روزها.

در مطلب های سرخوش مجلات لایف استایل، وقتی سوژه درباره زندگی شاد است، همیشه یک توصیه مهم تکرار می شود؛ اخبار نخوانید. نویسنده به شکل سرخوشانه ای معتقد است که اتفاق های بد، فقط توی خبرها می افتند و جهان اطراف ما، اصلا هم ربطی به جهان خبرها ندارند اما خبر نخواندن کافی نیست.

حداقل توی این روزهایی که ما زندگی می کنیم، تنها توصیه برای شاد زندگی کردن این است که درهای خانه را ببندی و بمانی توی خانه و سعی کنی یادت برود که جهانی بیرون از اینجا نفس می کشد. اما مگر می شود. می شود آدم باشی و از تمام جهان به صرف امنیت، در چهاردیواری خانه ات زندانی شوی. آرامش یک زندانی، چقدر ارزش دارد که هزینه ای به بزرگی انزوا را باید به گردن بگیرد.

ترس، همیشه و همواره هست. ترسی که سایه انداخته روی زندگی ما و وقتی منصفانه به آن نگاه می کنی، بخش بزرگی از آن هیچ ربطی به سیاست و دولت و بهانه هایی از این دست هم ندارد و از آدم ها می آید.



سید محمد بهشتی یک بار در همین مجله، جمله خوبی گفت. گفت که ما باید بپذیریم که در حال عبور از یک جامعه سنتی به جامعه ای مدرن هستیم و در فاصله بین این دو دنیا، ماییم که مشق تمدن می کنیم.

مشق تمدنی که بهشتی از آن حرف می زد، پذیرش این واقعیت است که هنوز در جوار مردمانی زندگی می کنیم که عصبیت، گره ها، بحران ها و مشکلات روانی و بیماری های خود را با رها کردن در جامعه آرام می کنند. مردمانی که به خود حق می دهند تمام ورود ممنوع ها را وارد شوند، توی ترافیک از خط ویژه امدادرسانی رد شوند، برای عابر پیاده ترمز نکنند، متلک و آزار و اذیت جنسی را نصیب زنان، دختران و دختربچه های توی خیابان کنند، دزدی کنند، آسیب بزنند و وقتی برای توهمات خود راهی ندیدند، گالن گالن اسید بخرند و روی صورت زنان بی گناه بپاشند. ما هر چه که چشم ببندیم، باز هم در همین دوران گذار هستیم و به همان اندازه که ندیدن چاره نیست، ترس هم چاره گذار ما از این دوران نیست.

آگاهی، نسخه قطعی رهایی ماست. آگاهی از آنچه که هستیم و فرهنگ مان است. خواندن و دانستن و البته فهمیدن، ترس ها را می خورد. نگاه تیزبین به آدم ها باعث می شود که بتوانیم بیماری ها را تشخیص دهیم، از آدم های بیمار فاصله بگیریم و راه های مراقبت از خود را پیدا کنیم.

واقعیت این است که به همان اندازه که باید بدانیم چطور می شود از اسیدپاشی جلوگیری کرد یا حفاظت شخصی چیست، باید بدانیم که چطور روان خود را سالم نگه داریم. بدانیم که ترسیده ایم و ریشه ترس را با آگاهی از بین ببریم. حالا هر کسی برای خودش نسخه ای دارد اما مهم این است که نسخه داشته باشیم.

آدم ترس خورده، شبیه همان آدم بیماری است که در شکل جنون آمیزش، جامعه ستیز می شود. آدم ترس خورده، یک روزی از ترس و عدم امنیت، دست به کاری می زند که نباید و می شود امتداد همان گسلی که اجازه نمی دهد ما به دنیایی امن و آرام و متمدن نزدیک شویم و شاید برای شروع، بهتر است از خودمان شروع کنیم.

یک صبح پاییزی، شعر صالحی را برای همه آنهایی که دوستشان دارید بفرستید، بگذارید آدم ها امیدوار باشند به آن دریایی که صالحی عزیز وعده داده. بگذارید ریشه های امید در دل آدم های عزیزتان، جان بگیرد. بگذارید توی این صبح های پاییزی، وقتی از خانه بیرون می زنند و آفتاب تنبیل نفس شان را تازه می کند، با خودشان لبخند بزنند که «دری هست، به خدا... دریایی هست.»