درود بر شما، برای شرکت در گفتگوها و مشاهده کامل مطالب کافی است در این سایت عضو شوید.
برای عضویت اینجا کلیک کنید
با سپاس
مدیریت
صفحه 11 از 13 نخستنخست ... 78910111213 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 101 به 110 از 121
Like Tree141Likes

موضوع: و این قصه همچنان ادامه دارد.......

  1. Top | #1

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    شرق:لیلا برای فرار از جامعه روی درخت رفته. شب‌های متوالی بدن نحیفش را بالا کشیده. با یک‌لا ملحفه در سرمای پاییزی تهران کز کرده روی شاخه‌های نه‌چندان مطمئن، از ترس آزارواذیت؛ تجربه‌ای هولناک که بارها‌وبارها دچارش شده؛ بی‌صدا، بی‌فریاد با زخم‌های عمیق بر تن و روحش.
    کلا چهارماه طول کشیده؛ چهارماه که از دختر 15ساله خانه تبدیل شود به مادر ناشنوا در چهارمین روز ترک شیشه و هرویین؛ در سرپناه شبانه زنان معتاد و کارتن‌خواب.
    سعی می‌کنند با ایماواشاره او را متوجه سوال‌هایم کنند. خودش اما صدایش درنمی‌آید که تنها دست‌هایش می‌چرخند و آواها از دهانش خارج می‌شوند؛ گنگ‌ومبهم. می‌فهمم خانه‌شان شهریار بوده است؛ پدرش نقاش، مادرش خانه‌دار. پدرش در اثر یک تصادف می‌میرد، مادرش سه‌ماه بعد سکته می‌کند و در آن زمان لیلا تنها در خانه بوده و صدایی نداشته به اورژانس زنگ بزند. هرچه با برادرهایش تماس می‌گیرد جواب نمی‌دهند تا مادر جلو چشمانش جان می‌دهد. قصه‌اش به اینجا که می‌رسد، اشک‌هایش سرازیر می‌شود؛ اشک‌هایی که خیال بندآمدن ندارند. کسی را یارای تسلایش نیست. غمش در کنار درد و بیقراری چهارمین‌روز ترک هرویین و شیشه برای مادری 35کیلویی که چهارماهه هم باردار است، طاقت‌فرساست.
    پروانه؛ دختر بهبودیافته‌ای که اولین‌بار لیلا را به سرپناه شبانه «تولد دوباره» آورده، با هیجان می‌گوید: «خودم فیلمش را دیدم، تو کوچه اوراقچی‌ها خوابیده بود از ترسش. دم‌دمای صبح بوده انگار. فیلمش را گرفته بودند. خودم فیلمش‌رو دیدم علنا. ببین مردم این منطقه چه‌جوری هستن؟ تو تاریک‌روشن هوا ازش تو خواب فیلم‌گرفته بودن. دنبال سوژه‌ن دیگه.»
    صداها درهم گم می‌شوند. هرکس چیزی می‌گوید. لیلا با سه‌تا برادرش زندگی می‌کرده است. یکی متاهل است و دوتا مجرد. برادر را که ادا می‌کند، دوانگشت دودستش را به نشانه پیوند در هم گره می‌زند. ادای فرار را با دوانگشت در حال حرکت درمی‌آورد. ادای کتک و زاری را که درمی‌آورد، انگشت‌هایش را بر صورتش می‌کشد. «دریا» ایماواشاره‌هایش را ترجمه می‌کند: «برادرهایم زیاد من را کتک می‌زدند. برادرم به من شک کرد.» ادای بریدن مو را درمی‌آورد. «موهایم را برید. کتکم زد.» شکی که حاصلش فرار لیلا از خانه بوده و این، نقطه آغاز تراژدی زندگی دخترک می‌شود؛ کتکی که هنوز هم گویا آثارش روی بدنش هست: «زمانی که آمد اینجا جای ضرب‌وشتم روی بدنش هنوز باقی مانده بود. با سیم کتکش زده بودند و گوشت بدنش کنده شده بود.» اولین‌بار چطور آمدی «شوش» لیلا؟ اولین‌بار را با یک نشانش می‌دهد. کسی او را آورده و اینجا وسط میدان «شوش» رها کرده. چه کسی؟ معلوم نیست. «شوش» را می‌تواند ادا کند. شینی بلند. اینجا همین حوالی «لوکیشن» لابد قصه است؛ قصه‌ای با انبوهی سیاهی‌لشکر، اراذل‌واوباش، معتادان و زنان خیابانی «شوش».
    اولین کام را چه‌زمانی گرفته معلوم نیست. سر درددلش باز شده، کاری به سوال‌های من ندارد. قصه خودش را روایت می‌کند. در پارک؛ حیران و سرگردان می‌چرخیدم. التماس می‌کردم. کف دست‌هایش را به نشانه‌ای التماس برهم می‌گذارد. سرش را خم می‌کند. چشمانش همان زاری التماس را دارند. «گشنم بود؛ خواهش کردم به من غذا بدن. در خونه مردم‌رو زدم گفتم سردمه اجازه بدین بیام تو... . با سیلی‌ زدن تو صورتم و گفتن برو. برو از اینجا.»
    مسوول سرپناه می‌گوید: «یک‌ماه اول لیلا را در یک خانه نگه داشته بودند و از او سوءاستفاده می‌کردند.»
    اینها را که می‌گوید، پروانه به حرف می‌آید که: «تو اون خونه بوده که میم‌ میره اونجا و باهاش آشنا میشه. ساقی بوده مواد می‌برده اونجا. بعد هم دلش سوخت که اونجا ازش سوءاستفاده می‌کردن از اون خونه آوردش بیرون. موادش را براش نگه می‌داشت. ولی کاری کرد که مواد نکشه. چون تو اون خونه معتادش کرده بودن. من از روزی که دیدمش تو «شوش» بود. یک موقع کاری چیزی داشت گشنه‌اش بود یا هرچی من و مهدی بهش کمک می‌کردیم. تا اینکه میم‌ گیر کرد، میم را بردند کمپ و این موند تو خیابان.»
    پروانه لابه‌لای اشک‌های روان لیلا ادامه می‌دهد، ضجه‌هایش: «شب اول بعد از رفتن میم موند تو خیابون اما فرداشبش که دیدم این‌جوریه آوردمش اینجا. تو این منطقه باید یکی بالای سر آدم باشد اگه نباشه همه می‌خوان همه‌جوره سوءاستفاده کنن. منم دیدم اینطوری شد، می‌خوان ازش سوءاستفاده کنن. جایی جز اینجا بلد نبودم خدایی. زمان ما این خوابگاه و اینا نبود که ما به این بدختی افتادیم. جاومکان نداشته باشه مصرف‌کننده هم باشه به‌عنوان اینکه بیا جا بدیم بهت، مواد بدیم بهت، آخرش به سوءاستفاده ختم میشه. من خودم سنم یکم از این بالاتر بود این تجربه‌هارو کردم. این نمی‌تونه از خودش دفاع کنه زبون نداره نمی‌تونه داد بزنه.»
    صدای گریه لیلا در اتاق می‌پیچد. نفسش‌ لابه‌لای هق‌هق‌ها گیر می‌کند. زن‌های خوابگاه او را در آغوش می‌کشند تا کمی آرام‌تر شود. دستش را می‌گیرم. تازه یادم می‌افتد که کودک است و دستان کودکی‌اش را گرفته‌ام؛ کودکی که در چهارماه پیش و لابه‌لای دردها جامانده. انگشتانش ظریف و کوتاهند، نقطه‌هایی از لاک‌نقره‌ای روی دست‌هایش جامانده.
    دریا در جست‌وجو ی راهی برای آرام‌کردنش با ایماواشاره و صدا می‌گوید: «لیلا اول خدا، انگشت را می‌گیرد به سمت آسمان. رو می‌کند به ثریا اون مادر، من خواهر این‌ها همه دوست.»
    «قلبم می‌زند.» با مشتی که روی سینه‌اش می‌گیرد، این را می‌گوید. هرزمانی‌که یاد پدر و مادرش می‌افتد، این‌شکلی می‌شود. لیلا به لرزه می‌افتد. نبضش را می‌گیرند. آب‌قند بهش می‌دهند. پتو می‌پیچند دورش. روز چهارم ترک مواد است. هرویین و شیشه را با هم کنار گذاشته. دردهای فیزیکی هرویینش کنار رفته. الان بی‌قراری شیشه مانده.
    ثریا می‌گوید: «روز چهارم و روز هفتم سخت‌ترین روز‌های ترک شیشه است.» اینجا همه همدردند.
    دریا ادامه می‌دهد: «لیلا سه‌درد دارد؛ درد خماری و نسخی و درد بچه‌اش و درد سوم اینکه لال است و نمی‌تواند دردش را بگوید. کارهای بچه‌اش در حال پیگیری است، از طریق قوه‌قضاییه و پزشکی‌قانونی کشور. با پزشکی‌قانونی از طریق دادستانی در حال انجام است اگر دیر هم شود انجام می‌دهند.»
    پروانه تعریف می‌کند که: «من یک‌بار با قفل فرمون کتک خوردم سر این. یک‌بار اومدن ببرنش رفتیم دعوا با قفل‌فرمون مارو زدن.» ثریا پی حرفش را می‌گیرد که «آوردنش به مرکز به این راحتی نبود. خیلی‌ها اومدن اینجا دنبالش. تهدیدمون کردن. شیشه‌های مرکزرو شکستن. سنگ‌بارون‌کردن مرکزرو شبانه... مردای پارک خود ما رو هم تهدید کردن. همین بار دوم ساعت 5/1شب آوردیمش. چهارشب پیش برای بار دوم آوردیمش. بچه‌های اینجا از بیرون خط‌گرفتن، پروندنش. ترسونده بودنش که تحویل مامورا می‌دنت. میندازنت زندان. این بهونه بود که ببرن و ازش سوءاستفاده کنن. برای اینکه باهاش کاسبی کنن. بار دوم با مامور رفتیم پارک «شوش» برش گردوندیم. سه‌روز تمام منطقه‌رو زیرپا گذاشتیم که پیداش کنیم.»
    در این مدت چه بر لیلا گذشته بود؟ «حدود 15، 20روز بیرون بود. وضعیت جسمیش شبیه دفعه اولی بود که اینجا آوردیمش. تا مدت‌ها درگیر جراحت‌هایش بودیم.»
    «20روز پیش که فراریش دادند، برایش سمعک گرفته بودیم. داشتیم پیگیری می‌کردیم. فقط باید می‌بردیم بهزیستی قالب گوشش را می‌گرفتیم که متاسفانه آن موقع فراری‌اش دادند از مرکز.»
    قرصی به اصرار می‌دهند بخورد، حالا دیگر گریه لیلا تبدیل به مویه شده است.
    لیلا دست‌هایش را به حالت دعا می‌آورد بالا و چیزی می‌گوید. دریا تکرار می‌کند: «خدایا کمکم کن.»
    آزمایش «اچ‌آی‌وی» و «هپاتیت» او منفی بوده اما کم‌خونی دارد. 35کیلو وزنش است.
    اصالتا اهل شمال‌شرق ایران هستند. می‌رود عکس پدر و مادرش را می‌آورد. دوتا عکس 3در4، در قاب کوچک عکس‌ها، پدر و مادر جوانند و جدی. عکس مادرش را می‌گیرد کنار صورتش. می‌گوید شبیه مادرم هستم. با صورتی کشیده، لب‌های درشت و چشم‌های ریز مثل لیلا. از آرزوهای لیلا که می‌پرسم لبش به خنده باز می‌شود با همان زبان ایماواشاره. دست‌هایش را می‌گذارد روی گوش‌هایش و سرش را تکان می‌دهد و می‌خندد: «دوست دارم بازی کامپیوتری، هندزفری و سمعک داشته باشم. ساعت بزرگ طلایی داشته باشم. مثل ساعت معلمم.» دستش را می‌گذارد روی مچ دستش. ادای رقصیدن درمی‌آورد برای گفتن عروس‌شدن و با خوشحالی می‌فهماند دوست دارد عروس شود. «چون من پدر و مادر ندارم دوست دارم بچه به دنیا بیارم.» شکمش را بزرگ می‌کند. «مادر بچه‌م بشوم. شوهر داشته باشم که بابای بچه‌م شود. من بابا ندارم، بچه‌م بابا داشته باشد.»
    دوست دارد خانه بگیرد و هیچ مردی را به خانه‌اش راه ندهد. نشان می‌دهد که از چشمی در بیرون را نگاه می‌کند و مردان را راه نمی‌دهد. انگشت سبابه‌اش را به نشانه نه تکان می‌دهد. به ما تعارف می‌کند با دست‌هایش، «اما شما بیایید» انگشتانش را گره می‌زند: «شما دوستانم هستید.»
    در حال رفتنیم که سوگند می‌آید داخل. 17ساله و بسیار زیباست. یکی از زنان کارتن‌خواب او را آورده. دیشب را در پارک خوابیده است. مادرش را ماموران در حال حمل موادمخدر گرفته‌اند و صاحبخانه او را از اتاق نقلی‌شان انداخته بیرون. اعتیاد ندارد. کار دریا و ثریا ادامه دارد. این‌بار تلاش برای نگه‌داشتن سوگند در این سرپناه
    Pakdel، Arezoo، ariana و 2 نفر دیگر از این خوششان آمد.
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  2. تشکرکنندگان: 6 نفر


  3. Top | #101

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    خودکشی هستی، دختر ۱۱ ساله به دلیل ازدواج اجباری

    روزنامه وقایع اتفاقیه نوشت: اگر دختر 11 ساله دارید و حواستان به دغدغه‌های روزمره‌اش است، می‌دانید که روزگارش با شیطنت‌های کودکانه می‌گذرد. دلش می‌خواهد از دیوار صاف بالا برود و غرق در هیجاناتش، دنیا را زیرورو کند. دغدغه‌اش یا درس و مدرسه و زیرورو کردن فضای مجازی است یا دورهمی‌های دوستانه.



    شاید گاهی بخواهد راجع‌به ازدواج و مرد موردعلاقه‌اش در آینده، رؤیابافی کند. یک بابالنگ‌دراز برای خودش بکشد و نامش را بگذارد شوهر آینده. آینده برای دخترهای 11 ساله امروزی، همان آینده 10 تا 15 سال بعد است. اما داستان دخترک کامیارانی که آینده‌اش خیلی زود به سراغش آمد، متفاوت از دختران 11 ساله دیگر است. خودش نمی‌خواست اما شد. به اجبار مادربزرگش به‌عقد مرد 25 ساله‌ای درآمد اما همین‌که قرار شد به خانه شوهر برود، خودش را حلق‌آویز کرد. کسی نمی‌داند چقدر دامن مادربزرگش را چنگ زده و ملتمسانه از او خواسته که به‌زور شوهرش ندهند اما... .

    قربانی ازدواج اجباری

    دوشنبه‌شب در برخی گروه‌های تلگرامی، خبری دردناک دست‌به‌دست شد. خبر این بود: «دختر 11 ساله کامیارانی، به‌خاطر اصرار مادربزرگش برای ازدواج اجباری با یک مرد 25 ساله دارای معلولیت ذهنی و جسمی، خودش را حلق آویز کرد.» پس از آن رسانه‌های محلی گزارش دادند ظهر شنبه 9 مرداد ۱۳۹۵، دختر 11 ساله‌ای در شهرستان کامیاران در تپه پیرمحمد، با پاره‌کردن چادر مادربزرگش و حلق‌آویز کردن خود از لوله گاز، به زندگی‌اش پایان داد. با به پایین رسیدن سطح هوشیاری دختر 11 ساله به پایین‌ترین حد ممکن، صبح دوشنبه 11 مرداد در بیمارستان بعثت سنندج، فوت کرد.
    در این‌میان، عکسی بزک‌شده از دخترک نیز پای خبر خودکشی دیده می‌شد. تصویری که او را در لباس نوعروسانِ آن مناطق نشان می‌داد. هنوز نام و نشانش معلوم نیست؛ برخی می‌گویند اسمش هستی است اما یکی از اهالی کامیاران، می‌گوید: اسمش را دقیقا نمی‌دانم. خانواده‌اش به‌شدت سنتی‌اند و حتی اعلامیه برایش چاپ نکرده‌اند، برای همین نمی‌دانیم اسم و فامیلش همین است که شنیده‌ایم یا نه!
    یکی از منابع محلی که خودش وکیل دادگستری است، درباره اتفاقی که برای این دختربچه رخ داده با تأکید بر این نکته که دخترک دقیقا 11 ساله بوده است، می‌گوید: شب یکشنبه (10 مرداد) بود که خبر در سطح شهر پیچید. اولش در همین حد خبردار شدیم که دختر 11 ساله‌ای، به‌خاطر ازدواج اجباری، خودش را حلق‌آویز کرده اما بعد که جست‌وجو کردیم متوجه شدیم اهل منطقه تپه پیرمحمد بوده و قرار بود تا هفته آینده به‌خانه شوهر برود؛ اما شب یکشنبه خودش را حلق آویز می‌کند و صبح در بیمارستان بعثت سنندج، فوتش اعلام می‌شود. گویا دخترک چندی قبل به‌عقد مردی درآمده بود که دچار معلولیت ذهنی و جسمی بوده و صرفا به‌اصرار مادربزرگش، تن به‌این ازدواج اجباری داده بود.
    او ادامه می‌دهد: ظاهرا دخترک، پدر و مادرش را از دست داده بود و در تپه پیرمحمد، همراه مادربزرگش که توان حرکت ندارد و فلج است زندگی می‌کرده است؛ به‌زور عقدش کرده‌اند و قرار بوده تا یکی‌دو هفته آینده، سر خانه و زندگی‌اش برود اما مثل اینکه دوام نیاورده و خودکشی کرده است. تپه پیرمحمد، عمدتا جای روستانشینانی است که دارای وضعیت مالی مطلوبی نیستند و اگر کسب و کار کشاورزیشان به‌راه باشد روزگار می‌گذرانند.
    از او نظرش را درباره دلایل این ازدواج اجباری می‌پرسم، پاسخ می‌دهد: در کردستان، معمولا روابط با هدایت خانواده‌ها به ازدواج آگاهانه می‌انجامد اما خب قضیه در برخی روستاها فرق می‌کند و این ناشی از تعصبات طایفه‌ای و مذهبی برخی از گروه‌هایی است که در این مناطق ساکن هستند. او می‌گوید: اینجا گاهی از این دست ازدواج‌ها در روستاها اتفاق می‌افتد. حتی با سنین پایین‌تر؛ اما چون عقدکردن اینها به عهده ماموستاهای(روحانیان معتمد) محلی است و در دفترخانه‌ای ثبت نمی‌شود و تنها در برگه‌ای به‌دست همان عاقد نوشته می‌شود؛ به‌همین دلیل، چون جایی ثبت نمی‌شود، اطلاع دقیقی از آمار ازدواج‌ها در سنین پایین نداریم؛ اما می‌توانم بگویم این اولین مورد خودکشی کودکان در این منطقه است که به‌خاطر ازدواج اجباری رخ داده است.
    آماری در دست نیست
    به‌گفته او، ازدواج‌هایی از این دست که عمدتا در برخی از روستاهای مناطق غربی کشور، مثل کردستان و کرمانشاه، رخ می‌دهد معمولا پس از سن قانونی در دفاتر رسمی ثبت می‌شوند و تا آن‌زمان ممکن است برخی دختران 9تا 13 ساله به اجبار یا آگاهانه به خانه شوهر بروند.
    با تأکید می‌گوید: خانوم! در همین‌شهر هم روابط دختر و پسر آزادتر از این حرف‌هاست، اما خب با نظارت خانواده‌ها. با این‌همه، نمی‌دانم چرا در ماه‌ها و سال‌های گذشته، آمار خودکشی در بین نوجوانان در استان افزایش پیدا کرده است. یکی به‌خاطر مسائل تحصیلی خودکشی می‌کند، دیگری به‌خاطر شکست عشقی خودش را از روی پل پرت می‌کند و این آخری که به‌خاطر ازدواج اجباری‌ به زندگی‌اش پایان می‌دهد.
    آمار بالای طلاق در کامیاران
    این وکیل دادگستری در کامیاران به آمار بالای طلاق در این شهرستان هم اشاره می‌کند و ضمن تأکید بر این نکته که نیمی از این طلاق‌ها در دختران زیر 25 سال اتفاق افتاده است، می‌گوید: رئیس بهزیستی شهرستان کامیاران، چندروز پیش از ارجاع حدود 235 پرونده طلاق به بخش مداخله در امورخانواده اورژانس اجتماعی شهرکامیاران خبر داده که این مسئله برای ما که خودمان با این پرونده‌ها درگیر بودیم، آمار بالایی است. شهر کامیاران، کلا 80 هزار نفر جمعیت دارد و اکثر افرادی که درخواست طلاق دارند، زنان و دختران زیر 25 سال هستند که به‌دلیل ازدواج‌های زودهنگام و عدم رضایت از زندگی زناشویی‌شان، پیگیر پرونده طلاقشان هستند.
    به‌گفته او از 235 پرونده‌ای که به اورژانس اجتماعی ارجاع شده، شاید 30 تا 40 مورد به سازش انجامیده اما 200 مورد دیگر هنوز به نتیجه نرسیده است. برخی گزارش‌ها نشان می‌دهد، آمار خودکشی در استان‌هایی چون کردستان، کرمانشاه و ایلام بیشتر از سایر نقاط کشور است. با این‌همه، این آمار منحصر به خودکشی کودکان نمی‌شود و آمار کلی خودکشی را در بر می‌گیرد.
    کارشناسان می‌گویند: در استان‌هایی مانند کردستان و کرمانشاه که هنوز برخی رسوم اشتباه در میان برخی از خانواده‌ها رواج دارد آمار خودکشی زنان بالاتر است. دلایل خودکشی شامل طیف متنوعی از مسائل فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، روانی و سیاسی است که در قالب مسائل فردی و اجتماعی نیز طبقه‌بندی می‌شود، بنابراین نمی‌توان در این مقوله کلی‌گویی یا تقلیل‌گرایی داشت.
    اگرچه برخی جامعه‌شناسان در سال‌های گذشته با تحلیل‌های آماری نشان دادند که به‌دلیل کاهش ازدواج اجباری، تعداد خودکشی‌ها در بین زنان کاهش پیدا کرده اما از آن‌جهت که این مسئله امری نسبی است، می‌تواند با توجه به محیط زندگی افراد دچار شدت و ضعف‌هایی شود. اگر به‌صورت شفاف، آمار د‌ر اختیار جامعه و پژوهشگران قرار گیرد‌ از یک‌سو آن آسیب و پد‌ید‌ه اجتماعی، بهتر و دقیق‌تر شناخته خواهد‌ شد‌ و از سوی د‌یگر از میزان تأثیرگذاری رسانه‌های خارجی هم کاسته می‌شود‌ و به‌جای اینکه مرد‌م برای تحلیل آسیب‌ها به رسانه‌های خارجی مراجعه کنند‌ د‌ر رسانه‌های د‌اخلی به‌د‌نبال شناخت بیشتر آسیب‌های اجتماعی می‌روند‌؛ د‌رنتیجه، امکان سوءاستفاد‌ه نیز کاهش می‌یابد‌.
    دوراهی حقوق کودک و ازدواج اجباری
    شیوا دولت‌آبادی، روانشناس و مدیرعامل انجمن حمایت از حقوق کودک، درباره این‌خبر می‌گوید: در مورد تکرار بعضی از انواع خودکشی در مناطقی از کشور، به‌صورت معنی‌دار با نگرش روانشناسی اجتماعی می‌توانیم اظهار نظر کنیم. به‌این معنی که با توجه به ارتباط این خودکشی‌ها با بعضی موارد از جمله ازدواج اجباری، فردی‌که اقدام به خودکشی می‌کند، در واقع به‌دنبال اعلام زنگ خطر به ساختار اجتماعی حاکم است و در این مورد به ما هشدار می‌دهد که باید به‌فکر کودکان در معرض ازدواج اجباری باشیم.
    به گفته این استاد دانشگاه، باوجود فاصله‌ای که بین نگرش شرعی به بلوغ و مسئولیت ‌پذیری برای ازدواج وجود دارد و خیلی هم زیاد است؛ اما قانون به ازدواج بالای 13 سال اجازه ثبت داده، بنابراین از نظر سنت و مذهب هم دختر 11 ساله آمادگی ازدواج ندارد و مشخص نیست چرا با توجه به این شرایط، یک انسان به‌راحتی قربانی خواسته‌های نابه‌جای اطرافیان شده است.
    او ادامه می‌دهد: وقتی انتظاری که یک انسان (چه کوچک یا بزرگ) از زندگی برای خودش دارد با آنچه برای او اتفاق می‌افتد، خیلی فاصله داشته باشد او را در وضعیتی قرار می‌دهد که خشونت به خودش را جایز می‌شمارد و این مسئله در نهایت او را متقاعد به خودکشی می‌کند.
    به گفته دولت‌آبادی، در واقع کسی‌که دست به خودکشی می‌زند، فاصله تحمیل‌شده به زندگی‌اش را نمی‌تواند بپذیرد و برایش قابل تصور و تخیل هم نیست؛ به‌ویژه درمورد ازدواج که امری جدی در زندگی هر انسانی است.
    این استاد دانشگاه اضافه می‌کند: حال شما تصور کنید یک کودک با همه تخیلات و تصورات کودکانه‌اش در این مرحله سخت قرار بگیرد. متأسفانه در چنین شرایطی است که می‌گویم فاصله بین خواسته‌ها و تحمیل‌ها چنان زیاد می‌شود که فرد تصمیم به خودکشی می‌گیرد و این در مورد همه افراد، چه بزرگسال و چه نوجوان، قابل اتفاق افتادن است. در واقع فرد وقتی در تنگنا قرار می‌گیرد خودش را حذف می‌کند تا هشداری به جامعه اطرافش دهد.
    دولت‌آبادی درباره ازدواج اجباری کودکان می‌گوید: مشخصا در این مورد تحمیل چند جانبه را شاهد هستیم؛ با کودکی مواجه هستیم که آمادگی این را ندارد در قالب یک زن بالغ، مسئولیت یک زندگی را بپذیرد و حق هم با اوست اما با اجبار اطرافیان ناچار به ازدواجی ناخواسته می‌شود.
    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  4. Top | #102

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    رذیلت‌های عادی شده

    سیداحمد واحدی:
    قدیم‌ترها گفتن و شنیدن خیلی حرف‌ها حرمت بیشتری داشت.

    بددهن‌ترين آدم‌ها هم كه كمي مردانگي داشتند و غيرت، حواسشان بود حتي موقع دعوا كه از كوره درمي‌روند هم نگاهي به دور و بر بيندازند كه اگر خانمي يا كودكي نديدند بعد دهانشان را باز كنند به فحاشي. پدر‌ها توي خانه حواسشان به گفتار و كردارشان بود و حرفي نمي‌زدند كه اگر فردا روزي از فرزندشان شنيدند ناراحت شوند. فلفل، هميشه خدا نوك زبان كودكي بود كه از بد روزگار حرف زشتي از دهانش مي‌پريد. دعواها توي خانه توي اتاق در بسته بود و بيرون از خانه با يك صلوات و روبوسي تمام مي‌شد. چاقو و تيزي پر شال هر كس و ناكسي نبود و قفل فرمان‌ها به‌ندرت از زير صندلي بيرون مي‌آمد. آدم‌ها براي همديگر و براي آبرو و ناموس همديگر و براي جان همديگر حرمت بيشتري قائل بودند.
    حالا اوضاع كمي فرق كرده. فضيلت‌ها فراموش و رذيلت‌ها عادي شده‌اند. به‌كار بردن الفاظ ركيك لابه‌لاي حرف‌هاي روزمره بدون قبح و حتي بانمك شده. فحش‌هاي ناموسي توي كوچه و خيابان و تاكسي و اتوبوس عين نقل و نبات پخش مي‌شود. ديگر كمتر كسي حرمت بودن خانم‌ها و كودكان را موقع باز كردن دهنش نگه‌مي‌دارد. پدر‌ها جلوي بچه‌هايشان هرچه دوست دارند مي‌گويند و بچه‌هاي كوچك دبستاني توي مدرسه و كوچه و خيابان خيلي راحت بدترين حرف‌ها را مي‌زنند و از هيچ بزرگ‌تري هم خجالت نمي‌كشند. تلويزيون‌هاي هميشه روشن ماهواره‌اي هم مدام دارند داستان‌هاي خيانت‌هاي زناشويي را برايمان تكرار و عادي مي‌كنند.دامنه اين خشونت و بي‌اخلاقي به رسانه‌ها هم كشيده شده است و بسياري از آنها ابايي از به‌كار بردن خيلي از الفاظ زشت و غير اخلاقي در رسانه خود ندارند.

    در كنار اينها، خشونت هم دور و برمان را گرفته. آدم بزرگ‌ها به هر بهانه بي‌ارزشي به جان هم مي‌افتند و تيزي‌هايشان را براي هم درمي‌آورند. يك بوق بي‌جا توي يك خيابان فرعي خلوت، يك نزاع بزرگ راه مي‌اندازد و در بهترين حالت يك دماغ شكسته و يك جفت چشم و چال درآمده به‌جا مي‌گذارد. موبايل‌ها پر شده از فيلم‌هاي اشرار فلان‌جا و دعواهاي چاقوكش‌هاي فلان شهر و جنايت‌هاي هولناك داعش. ملت دست اهل و عيالشان را مي‌گيرند و مي‌روند و كله صبح در اطراف محل اعدام اشرار پيك‌نيك به‌پا مي‌كنند و پدر فداكار هم فرزند خردسالش را روي دوش مي‌گذارد تا راحت‌تر بتواند از صحنه اعدام فيلم بگيرد.
    از قديم گفته‌اند «از ماست كه بر ماست». اصحاب اين رسانه‌ها هم آدم‌هايي مثل ما هستند كه موقع عصبانيت يا نشاندن حرفشان به كرسي، ديگر حواسشان به گفتار و كردارشان نيست. شايد بايد كمي به عقب برگرديم و كمي بيشتر به رفتارمان توجه كنيم. همه اينها وظيفه شخصي ماست. اصلا بي‌خيال دم و دستگاه‌هاي عريض و طويل دولتي و رسانه‌هاي عمومي. خودمان هواي حال خوب روانمان را داشته باشيم. خودمان، خودمان و خانواده‌مان و جامعه‌مان را از سقوط به دره رذيلت‌هاي اخلاقي پيش‌پا‌افتاده و عادي شده نجات بدهيم لطفا.

    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  5. Top | #103

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    وجود بیش از ۶ میلیون بیکار در کشور/ ضرورت ارتقای مهارت‌ها در جوانان جویای کار

    معاون اقتصادی وزیر کار، تعاون و رفاه اجتماعی با بیان اینکه بیش از ۶ میلیون جوان بیکار در کشور وجود دارد گفت: یکی از مهمترین نیازهای امروز جوانان جویای کار ارتقای مهارت است.



    به گزارش قدس آنلاین به نقل از فارس، حجت‌الله میرزایی صبح امروز در سومین همایش گردهمایی مسؤولان امور جوانان کشور اظهار داشت: یکی از مهمترین نیازهای امروز کشور توسعه اشتغال و ضرورت توجه به این مهم است.
    وی ادامه داد: متأسفانه امروز جوانان فارغ‌التحصیل در رشته‌های مختلف هنوز بیکار هستند و برای جذب در محیط‌های کاری به بن‌بست می‌خورند.
    این مسؤول با تأکید بر اینکه مسؤولان باید اهتمام ویژه‌ای به این مسئله داشته باشند خاطرنشان کرد: هم‌اکنون یکی از مهمترین نیازهای جوانان جویای کار ارتقای مهارت است.
    میرزایی با بیان اینکه از تعداد بیش از 6 میلیون جمعیت بیکار در کشور 4 میلیون نفر آنها فاقد مهارت‌های لازم هستند و همین امر مشکلات پیدا شدن کار را بیشتر می‌کند.
    وی با اشاره به اینکه باید ساماندهی اشتغال جوانان را به عنوان یکی از مهمترین اولویت‌های کاری خود قرار دهیم افزود: نبود کار و درآمد برای جوانان آسیب‌هایی را به همراه دارد که مشکلات آنان را دوچندان خواهد کرد.
    این مسؤول با اشاره به اینکه هم‌اکنون ایجاد و حفظ بنگاه‌های اقتصادی در کشور بسیار دشوار است،‌ بیان داشت: حفظ این بنگاه‌ها به دلیل وجود شرایط اقتصادی امروز بسیار دشوار شده است و نمی‌تواند پاسخگوی نیازها باشد.
    معاون وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در ادامه سخنان خود با تأکید بر اینکه جوانان نیز باید توقع خود را کمی پایین بیاورند افزود: ارتقای فرهنگ کار تیمی در کشور هنوز جا نیفتاده است لذا با توجه به تأثیرات مهم کار تیمی باید این فرهنگ را در جامعه بسط و گسترش دهیم.
    میرزایی در بخشی دیگر از سخنان خود بر لزوم استفاده از ظرفیت‌های کشور در بخش‌های مختلف تأکید کرد و بیان داشت: جوانان قشری فعال، ‌خلاق و مستعد هستند لذا باید از ظرفیت‌های آنان در مسیر توسعه استفاده کرد.
    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  6. Top | #104

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    افزایش رشد طلاق در برخی از استانها

    "راستش طلاق گرفتن مثل آن است که آدم با کامیون سنگین تصادف کند. اگر از این حادثه جان سالم به در ببری، آن وقت دیگر با احتیاط به چپ و راست نگاه می کنی"



    معمولا طلاق کار دشواری است به خاطر احساساتی که همه در ضمیر ناهشیارشان نسبت به جدایی دارند. طلاق جز ده واقعه ای قرار دارد که بیشترین فشار و آسیب را به بار می آورد، یعنی در کنار حوادثی همچون مرگ همسر، تغییر شغل و نقل مکان جای دارد. تمامی این موارد می تواند فشار جسمی و روانی شدیدی را به بار بیاورد و قابل درک است که چرا مردم همواره در برداشتن گام آخر، تعلل می ورزیدند.
    اما....
    انگار روزگار عوض شده

    گویی دیگر طلاق آن قدرها هم تلخ نیست و وقاحتش ریخته. شاید برخی از جوانان در این زمینه سبقت هم بگیرند و رکورد دار هم باشند. آنهایی که مدتی کوتاه از ازدواجشان نگذشته به این نتیجه می رسند که تفاهم ندارند و یا زوجینی که علی رغم پایبندی های زیادی که در زندگی شان هست، اما باز هم راه آخر را اول از همه انتخاب می کنند.
    دیگر آمارها هم نشان می دهد که انگار این روزها، طلاق آن قدرها هم سخت و ناگوار نیست و شبیه به یک چالش سطحی شده که برخی از جونان خیلی راحت از روی آن می پرند.
    آمارها دیگر سرگیجه آور شده، دیگر جوانها نسبت به طلاق استقبال بیشتری تا ازدواج دارند.
    متاسفانه در سال گذشته در اکثر استانهای کشور، آمار طلاق روند افزایشی داشته، حال آنکه تعداد ازدواجها کاهش یافته است.
    به نظر می رسد جامعه ایرانی مرکب، پیچیده و به طور کامل قشربندی شده است و همین موضوع موجب می شود که نتوانیم درباره دلایل طلاق با قاطعیت نظر بدهیم

    از مجموع 31 استان کشور، تعداد ازدواج ها در 27 استان در سال 94 نسبت به سال 93 کاهش یافته است. بیشترین تعداد کاهش مربوط به چهار استان کردستان، سمنان، خراسان رضوی و آذربایجان شرقی است .
    در مقابل تعداد ازدواج در چهار استان البرز، کرمان، کهکیلویه و بویر احمد و ایلام بیش از دیگر استان ها افزایش یافته است.
    از میان 31 استان کشور تعداد طلاق در 19 استان روند افزایشی داشته و نکته قابل توجه این است که درصد تغییرات آن در مقایسه با تغییرات ازدواج بیشتر است.
    استان کهکیلویه و بویر احمد بیشترین میزان افزایش طلاق در سال 94 به سال 93 را تجربه کرده و ایلام، البرز و کرمان در رتبه های دوم تا چهارم افزایش طلاق در سال 94 قرار دارند .
    خواندن این اخبار مادرها را مضطرب؛
    پدران را نگران؛
    پسران را بدبین؛
    دختران را ناامید و در یک کلام ترس از ازدواج را در دل یک جوان در آستانه ازدواج می کارد.
    اما به راستی دلیل این همه رشد طلاق در کشور ما چیست؟
    چرا برخی از استانها در این زمینه نسبت به برخی استانهای دیگر پیشی گرفته اند؟آیا دلیلی واحد برای این مهم وجود دارد یا دلایل متنوع است؟
    به نظر می رسد تفاوت چشمگیری میان علل و عوامل طلاق در میان استانهای مختلف وجود دارد یعنی نمی توان یک علت واحد را در بروز افزایش نرخ طلاق در میان همه استانها عنوان کرد، بلکه از استانی تا استان دیگر تفاوتهای مختلفی برای افزایش یا کاهش نرخ طلاق وجود دارد اما به نظر می رسد با توجه به دادخواستهای طلاق زوجین،به ترتیب اعتیاد، خیانت، عدم مسئولیت پذیری همسر و درآمد ناکافی از مهمترین عوامل بروز طلاق میان زوجین است.
    این درحالیست که ارزیابی های روان شناختی، عوامل متفاوت دیگری را در افزایش نرخ طلاق موثر می دانند. مطالعات نشان می دهد که مهم ترین عوامل طلاق عبارتست از عدم آشنایی با مهارتهای زندگی، عدم تامین نیازهای روحی و عاطفی، عدم بلوغ فکری، عدم شناخت قبل از ازدواج و... که البته مشکلات ناشی از اعتیاد و خیانت در رده های بعدی قرار میگیرند.
    برخی صاحب نظران هم سر منشا اصلی طلاق را از سبک تربیتی متفاوت دختران و پسران می دانند. آنان معتقدند که بخشی از طلاق ها به این علت رخ می دهد که دختران، مدرن و پسران بر اساس شیوه های سنتی جامعه پذیر می شوند.
    در روند جامعه پذیری دختران تنها نقش های زنانه به آنان آموزش داده نمی شود و والدین آنان را به عنوان موجوداتی مستقل تربیت و به ورود به قلمروهای مردانه تشویق می کنند.
    اما در مورد نحوه جامعه پذیری فرزندان پسر به نظر می رسد، جامعه پذیری سنتی در این حوزه همچنان ادامه دارد و پسران صرفا برای برعهده گرفتن نقش های اجتماعی تربیت می شوند و تعریف خاصی از مردانگی به آنان آموزش داده می شود. مثلا بر اساس این تعریف پسران نباید در کارهای منزل مشارکت داشته باشند و .. همین تفاوت در سبک تربیتی دختران و پسران، باعث ایجاد تفاوت جدی در نگاه آنها به نقشهای جنسیتی شده و وقتی این دو جنس در هنگام ازدواج کنار هم قرار می گیرند، بعد از مدت کوتاهی دچار چالشهای جدی می شوند.
    عوامل فرهنگی نقش بسیار موثرتری در رشد روند طلاق دارد چرا که در حال حاضر عوامل فرهنگی جای عوامل اقتصادی و اجتماعی را در بروز طلاق گرفته اند

    اما برخی دیگر از کارشناسان معتقدند که عوامل فرهنگی نقش بسیار موثرتری در رشد روند طلاق دارد چرا که در حال حاضر عوامل فرهنگی جای عوامل اقتصادی و اجتماعی را در بروز طلاق گرفته اند. نبود توافق بین تعریف از ارزشها و هنجارهای اجتماعی ناظر بر نقش های خانوادگی که روابط زن و شوهر را در چارچوب نهاد خانواده تنظیم می کند، باعث می شود که با ایفای این نقش ها خانواده کارکرد خود را به انجام برساند و نقش های خود را در جامعه ایفا کند.
    در گذشته با وجود نامتقارن بودن روابط خانوادگی و مرد سالاری، رابطه برد ? برد بر خانواده حاکم بود. زنان می پذیرفتند که نقش های خانوادگی خود را انجام دهند و در حوزه روابط مادری و همسری ایفای نقش کنند و خود را فدای خانواده می کردند. آنان از انجام این کار احساس بدی نداشتند.
    مبنای خانواده های هسته ای هم، عاطفه و عشق و علاقه بود و اهداف جمعی بر اهداف فردی تقدم داشت، همچنین رابطه بین اعضا برد ? برد بود؛ اما با ورود زنان به عرصه عمومی، هم مردان و هم زنان اهداف فردگرایانه پیدا کردند و پیشرفت خود را مقدم بر پیشرفت خانواده دانستند. غلبه رابطه فردگرایانه باعث شد که رابطه بین اعضای خانواده به ویژه میان زنان و مردان به برد ? باخت تبدیل شود و زنان نیز نبود توافق این نقش ها را نمی پذیرفتند. همین امر موجب بروز اختلاف میان خانواده ها شد که نتیجه آن بروز اختلافات زناشویی، طلاق عاطفی و طلاق شرعی شده است.
    به نظر می رسد جامعه ایرانی مرکب، پیچیده و به طور کامل قشربندی شده است و همین موضوع موجب می شود که نتوانیم درباره دلایل طلاق با قاطعیت نظر بدهیم. در استانها و قشرهای مختلف اثر نبود توافق بین توزیع و تعریف نقش ها در روابط خانوادگی و ایجاد طلاق متفاوت است. نبود توافق فرهنگی بیشتر در خانواده های طبقه متوسط به بالا و بالا دیده می شود و زنان در خانواده های سنتی و مذهبی کمتر با چنین مسائلی مواجه می شوند.
    در گذشته نه چندان دور، مبنای خانواده های هسته ای ، عاطفه و عشق و علاقه بود و اهداف جمعی بر اهداف فردی تقدم داشت
    به نظر می رسد هرچقدر سرمایه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی زنان بیشتر باشد، علل فرهنگی مانند نبود توافق میان نقش زن و مرد بیشتر در طلاق نمود پیدا می کند.
    متاسفانه تغییرفرهنگی در بخشی از جامعه، ارزشها و نهادها و اقشار جامعه رخ داده است و در برخی دیگر رخ نداده است و لذا در قالب شکاف بین سنت و مدرنیته به آن پرداخته می شود. همین شکاف باعث می شود که در برخی از استانها نرخ طلاق رشد بیشتری داشته باشد. کما اینکه ملاحظه می شود که در آمار اخیر رشد نرخ طلاق در شهرهایی مثل تهران(علی رغم مشکلات فرهنگی که وجود دارد) با کاهش همراه است چرا که احتمالا این شکاف فرهنگی( در شهری مثل تهران) رو به کاهش است اما در مقابل،شاید به همین دلیل است که نرخ طلاق در استانهای سنتی تر، روند افزایشی به خود گرفته است)
    لذا به نظر می رسد اگر قرار است ارزشهای مدرن را بپذیریم باید کل جامعه این تحول ارزشی را تجربه کنند که البته این اتفاق زمان بر است و به تغییرات نسلی احتیاج دارد.
    برای کاهش آمار طلاق در کشور نیاز است تا آموزش های قبل ازدواج، مشاوره های حین ازدواج و در آخرین مرحله مداخله در مشکلات زوجین در دستور کار قرار گیرد این درحالیست که متاسفانه در کشور فقط بر بعد مداخله تاکید شده و از آموزش و مشاوره غفلت شده است.


    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  7. Top | #105

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    مصرف روزی ۴۵ میلیون کیسه پلاستیکی توسط خانواده‌های ایرانی

    یک فعال محیط زیست با اشاره به استفاده بیش از حد از کیسه های پلاستیکی در کشورگفت: بر اساس تحقیقات انجام شده با مصرف روزانه سه کیسه پلاستیکی توسط هر خانواده ایرانی حدود ۴۵ میلیون کیسه پلاستیکی در کشور مصرف می‌شود.

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]

    به گزارش قدس آنلاین حسین عبیری گلپایگانی در گفت‌وگو با ایسنا، اظهار کرد: کیسه‌های پلاستیکی و ظروف یکبار مصرف حدود 400 تا 500 سال در طبیعت ماندگاری دارند و به راحتی تجزیه نمی‌شوند؛ همچنین رها کردن این کیسه‌های پلاستیکی در زمین‌های کشاورزی باعث از بین رفتن حاصلخیزی زمین شده و به گیاهان آسیب می‌زند.
    این فعال محیط زیست افزود: بازیافت کیسه‌های پلاستیکی مشکل‌آفرین است؛ ولی ظروف پلاستیکی که ضخیم هستند، راحت‌تر تجزیه می‌شوند و امکان بازیافت بیشتری دارند.
    وی گفت: برای جلوگیری از آسیب‌رساندن به محیط زیست و کاهش مصرف کیسه‌های پلاستیکی می‌توان از کیسه‌های پارچه‌ای جایگزین استفاده کرد و یا در مواقعی که مجبور به استفاده از کیسه‌های پلاستیکی هستیم، می‌توانیم از آنها چندین بار و به مدت طولانی استفاده کنیم و این کیسه‌های پلاستیکی را بلافاصله به زباله تبدیل نکنیم.
    عبیری بیان کرد: چندین سال است که فعالان محیط زیست پیگیری می‌کنند که وزارت نفت مواد نفتی را برای تولید کیسه‌های پلاستیکی و ظروف یکبار مصرف در اختیار پتروشیمی قرار ندهد و به جای آن برای تولید ظروف گیاهی سرمایه‌گذاری کند، ولی مسوولان سازمان توجهی به این امر ندارند.
    این فعال محیط زیست درباره تولید کیسه‌های تجزیه‌پذیر گفت: متأسفانه موسسه ملی استاندارد هنوز این کیسه‌های تجزیه‌پذیر را تأیید نکرده است.
    عبیری در پایان گفت: در سال 2012 در اروپا تولید کیسه‌های پلاستیکی و ظروف یکبار مصرف ممنوع اعلام شد و به جای آن از مواد جایگزین استفاده می‌کنند.
    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  8. Top | #106

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    طلاق عاطفی حقیقت تلخ جامعه


    کارشناس مسائل خانواده گفت: بسیاری از مشکلات و تنش های خانوادگی از طریق فراگیری و بکارگیری فنون ، اصول و مهارت های همسرداری حل خواهد شد که متاسفانه در حال حاضر در جامعه شاهد طلاق عاطفی حقیقت تلخ هستیم.



    به گزارش قدس آنلاین طاهره نیکار ، کارشناس مسائل خانواده در گفت‌وگو با هرمزبا اشاره به اهمیت همسرداری در جامعه گفت: اسلام برای ازدواج و همسر قداست و منزلت خاصی قائل است و در بعضی از آیات پیوند ازدواج به پیمان محکم نام برده شده و در بعضی آیات دیگر از همسر خوب به نور چشم و نعمت خداوند یاد شده است .
    این کارشناس مسائل خانواده گفت: برخی از صفات و رفتارهای همسران از روی وراثت یا تربیت خانوادگی است که تغییر آنها دشوار است از این رو لازم است در مرحله همسر گزینی یا همسر یابی دقت زیادی صورت گیرد و بسیاری از مشکلات و تنش های خانوادگی از طریق فراگیری و بکارگیری فنون و اصول و مهارت های همسرداری برطرف می شود .
    نیکار افزود: کسی که بدون آگاهی از فنون همسرداری تشکیل خانواده می دهد روشن است که با مشکلات فراوانی روبه رو می شود و ممکن است شکست بخورد یا مجبور به متارکه می شود و یا از روی ناچاری زندگی پر از رنج و زحمت راتحمل می کند و در حقیقت نوعی جدایی خاموش را تجربه می کنند که متاسفانه در حال حاضر در جامعه شاهد طلاق عاطفی حقیقت تلخ هستیم .
    این کارشناس مسائل خانواده گفت:یکی از اصول مهم همسرداری در قرآن کریم اصل آرامش بخشی است اصلی که اساسا علت آفرینش همسر بوده و فلسفه ازدواج نیز دست یابی به آن است و آرامش یکی از مهم ترین نیاز است که نقش همسر در تامین آن بسیار چشم گیر و بی نظیر است .
    وی ادامه داد: اصل دوم در زندگی مشترک اصل مهرورزی است ، مهرورزی در روابط میان همسران یک اصل مهم و یک نیاز ضروری است و مقصود ما از مهرورزی دوست داشتن و به طور خاص آشکار سازی دوستی ها است که در زندگی مشترک بسیار مهم و کلیدی است .
    نیکار با تاکید بر مودت و رحمت بین همسران خاطرنشان کرد: اگر زن و شوهر به یکدیگر مهر ورزند ، خانه به محیطی امن ، آرام و مناسب برای رشد وکمال خود و فرزندان تبدیل خواهد شد و همه ی دستورهایی که اسلام درباره ی چگونگی صدا کردن یکدیگر ، سلام کردن ، پیشواز و بدرقه رفتن ، ایراد نگرفتن از کارهای یکدیگر و خودآرایی ، خوش رویی و سپاس و قدردانی از یکدیگر همه به منظور ایجاد محبت و تحکیم روابط خانودگی است .

    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  9. Top | #107

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    راه‌های اخاذی از مردم با سوءاستفاده از افکار پاک

    خسرو معتضد

    در فضای مجازی فیلم عجیبی دیدم که گویا از شبکه دوم تلویزیون (سیمای جمهوری اسلامی) گرفته بودند.
    زن جوانی که چهره‌اش شطرنجی شده بود، به اتهام اخاذی از خانم‌های جوان و با شکایت شوهران آنان بازداشت شده بود. این زن خود را در ارتباط با امام زمان(عج) [العیاذ بالله] می‌دانست و مبالغ زیادی از خانم‌های ساده دل پول و جواهر اخذ کرده بود که شفیع آن‌ها شود. این خانم در جلسه بازجویی می‌گفت، «من شفاعت همه شما را کرده‌ام و باید از من ممنون باشید».
    خیلی تأسف خوردم که چرا ارباب منابر و خطبای محترم درباره این گونه افراد فرصت طلب و شیاد به مردم هشدار نمی‌دهند. البته این نوع افراد در تمام دنیا مجازات نمی‌شوند، بلکه آنان را برای معالجه به بیمارستان‌های روانی می‌فرستند که کم کم درمان شوند و درمان این گونه افراد چندان هم سخت نیست.
    چقدر خوب است به جای مجازات، این زن را مدتی تحت درمان قرار دهند و کار آبرومندی برایش در نظر بگیرند که از راه شرافتمندانه نان بخورد و کلاشی را کنار بگذارد.
    من درفیلم دستگیری این زن متوهم وشیاد دیدم آرم یکی از شبکه‌های سیما وجود دارد که از این طریق به مردم هشدار می‌دهند، خیلی خوشم آمد. بارها از این مدعیان پیدا شده و از مردم اخاذی کرده‌اند. چند روز بعد روزنامه‌ها خبر دادند، فردی که خود را «ابوحر» می‌خواند، از سوی پلیس دستگیر شده که در فضای مجازی مدعی شده بود از مدافعان حرم حضرت زینب(س) در سوریه است و برای اعزام داوطلب به سوریه، مبالغی از جوانان ساده دل که سخت تحت تأثیر سخنان دروغ و یاوه او قرار گرفته بودند، اخاذی کرده است. برای من بسیار حیرت انگیز بود وقتی عده‌ای می‌خواهند برای جهاد با کفار داعش اعزام شوند، چرا باید ساده باشند و به شیادان پول بدهند.
    دولت آلمان نازی وقتی خواست لژیون دفاع ملی تشکیل بدهد و به فالانژهای اسپانیا در جنگ با تیپ‌های بین‌المللی کمک رسانی کند، به خلبانان و ملوانان و سپاهیان ارتشی و اس.اس حقوق و مزایا می‌داد، نه اینکه از آنان پول بگیرد.
    «ابوحر» قلابی با سخنوری و حقه بازی مبالغی اخاذی کرد که خوشبختانه پلیس خراسان رضوی لیاقت به خرج داد و او را بازداشت کرد.
    از این بازی‌ها پیوسته در ایران بوده و نمونه‌اش پروفسورعلی اکبری، که پس از آبرو ریزی و بازشدن مچش در ایران، به خارج رفته و از پول‌های جمع‌آوری شده از ساده لوحان، شبکه ماهواره‌ای اجاره کرده و هر شب آواز می‌خواند و لابد با صدای گوشخراش وانکرالاصواتش میلیون‌ها بیمار پروستاتی و سرطانی و قلبی و بیماران درد کلیه و سرطانی را شفا می‌دهد. یکی نیست از این مردم ساده لوح بپرسد آخر بدون معاینه، آزمایش خون و عکس‌برداری چگونه شخصی بدون تخصص پزشکی و جراحی می‌تواند شما را درمان کند؟
    معجزه گر، دکتر اعتمادیان است که چند هزار بیمار پروستاتی را عمل کرده و سالم و آسوده خاطرشان کرده است. معجزه گر، دکتر اسلامی است که هر هفته ده‌ها عمل قلب انجام می‌دهد. معجزه گر، دکتر حسن قاضی زاده هاشمی است که هفته‌ای سی بیمار چشم را شفا می‌دهد. آخر یک فرد بی‌سواد ابتدایی که حرف زدن خود را نمی‌داند، چگونه یک شبه جراح و متخصص می‌شود و با آوازخوانی خودش می تواند مردم را شفا ‌دهد.
    من عده‌ای از افسران برجسته پلیس آگاهی را می‌شناسم که از کار و شغل خود خسته شده، درخواست بازنشستگی کرده‌اند یا پستی اختیار کرده‌اند که تا این حد با ازدیاد جرایم در ارتباط با ساده‌لوحی و حماقت سر و کار نداشته باشند. چقدر کلاشی و کلاهبرداری، چقدر زدن جیب مردم به وسیله افراد فریبکار و کلاش؟
    بتازگی زن جوانی را دستگیر کرده‌اند که ده‌ها میلیون تومان از زن و شوهری که گویا بچه‌دار نمی‌شده‌اند، اخاذی کرده و وقتی آن زوج نتیجه‌ای نگرفته‌اند و به او مراجعه کرده و خواهان استرداد وجوهشان شده‌اند، به آنان پرخاش کرده و زن و شوهر بناچار به دادسرا مراجعه و پلیس او را جلب کرده است.
    این زن یک زن 32 ساله باسواد کمی است که اشکال عجیب و غریبی روی کاغذی کشیده و به اسم طلسم به زنان و مردان تحویل می‌داده و میلیون میلیون تومان حق مشاوره می‌گرفته است. من دختران و زنان تحصیلکرده‌ای را می‌شناسم که به خرافات و از جمله فال قهوه اعتقاد راسخ دارند و به پیشگو و فال بین مراجعه می‌کنند. احمق‌هایی را دیده‌ام که دور میزی نشسته، ارواح مردگان را احضار می‌کنند و از آنان سرنوشت خود را می‌پرسند. این کارهای احمقانه سال‌ها منسوخ شده بود، ولی متأسفانه مدتی است متداول شده و افراد شیاد از این راه‌ها نان می‌خورند.
    من گاهی با پدرم که پزشک ارتش بود - و عصر پنجشنبه‌ها از بیمارستان‌ها دیدن می‌کرد - و از بیماران نظامی پرس و جو می‌کرد - به بیمارستان‌های نظامی می‌رفتم. یک بار هم به بیمارستان روانی رازی یعنی دارالمجانین رفتم. از آنجا بسیار خوشم آمد. بیشتر دیوانه‌ها مانند مرحوم دکتر حسان که سال‌ها بود با داشتن مدرک دکترای پزشکی از پاریس، ناگهان دیوانه شده و مرحوم دکتر باستان او را از اروپا به ایران آورده بود، آدم‌های خوشمزه و جالبی بودند و به نظر من بعضی از آن‌ها واقعاً عاقل‌تر از آدم‌های به ظاهر عاقل بودند. در هر صورت یکی ادعا می‌کرد، آغا محمدشاه است. دیگری می‌گفت، مخترع است و از تنویر(پودربهداشتی) که مردم در حمام استفاده می‌کنند، بمب اتمی ساخته، دیگری تریاکی بود و ادعا می‌کرد، مخترع است و اگر آزادش کنند با موشک‌ها که شبیه حقه وافور است، خواهد توانست به کره ماه سفر کند. دیگری ادعای پیامبری می‌کرد. دیگری می‌گفت، روح محمدعلی شاه در جسمش حلول کرده، سومی می‌گفت، دختر پادشاه اجنه چون وی تقاضای ازدواجش را نپذیرفته، او را طلسم کرده و به دیوانگی کشانده است. در همه جای دنیا با این گونه افراد سر سازگاری نشان می‌‌دهند و آنان را نه اعدام می‌کنند، نه شلاق می‌زنند، بلکه می‌فرستند تیمارستان تا کم کم معالجه شوند و مغزشان را درمان می‌کنند. در مورد این زن نیز باید او را درمان کرد و سپس برایش کار و شغلی در کارخانه‌ای، بیمارستانی، جایی ایجاد کرد که سرش گرم شود و نان خانه داشته باشد و جنون به سرش نزند و البته باید مردم هوشیار باشند و گول این افراد فرصت طلب را نخورند.

    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  10. Top | #108

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    الزام حمایت دولت از «۶میلیون نفر» در‌ برنامه ششم

    رئیس کمیسیون‌اجتماعی مجلس از افزودن بندی به لایحه‌ برنامه ‌ششم توسعه برای حمایت از ۶میلیون نیازمند از کارافتاده خبر داد و گفت: درصورت تصویب نهایی، دولت موظف به حمایت از این قشر در ۳‌سال نخست برنامه‌ششم توسعه می‌شود.

    سلمان خدادادي با بيان اينكه كميسيون اجتماعي پيشنهادهايي را جهت اصلاح لايحه برنامه ششم توسعه ارائه كرده كه يكي از پيشنهاد‌ها درخصوص برنامه‌ريزي دولت براي ساماندهي و تأمين نياز 6ميليون نيازمند است، به خبرگزاري خانه ملت گفت:« با نظر نمايندگان كميسيون اجتماعي به ماده سوم لايحه برنامه ششم توسعه بند ششمي در مورد موضوع حمايت از 6ميليون نيازمند از كارافتاده افزوده شده و طبق اين بند، دولت موظف مي‌شود در مدت 3سال نخست برنامه ششم توسعه از محل يارانه‌ها يا سهام عدالت از اين 6 ميليون نفر حمايت كند.»
    نماينده مردم ملكان در مجلس شوراي اسلامي همچنين سابقه طرح حمايت از 6ميليون نيازمند در مجلس نهم را يادآوري كرده و گفته است: «اين موضوع در قالب طرحي در مجلس قبل مطرح شده بود اما در اين دوره سعي شد تا با افزودن حمايت از 6 ميليون نيازمند به برنامه ششم توسعه، دولت را در اجرا موظف‌تر‌سازيم. كميسيون اجتماعي مجلس مصمم است مطالبات مردم به‌خصوص قشر ضعيف جامعه را پيگيري كرده و در اولويت قرار دهد.»

    • سابقه طرح

    آنچه اكنون رئيس كميسيون اجتماعي مجلس درباره ديده شدن 6ميليون نيازمند ازكارافتاده (كه در رسانه‌ها به 6ميليون نفر معروف شده) عنوان كرده راپيش از اين رئيس سازمان بهزيستي كشور و البته بدون جزئيات دقيقي به همشهري اعلام كرده بود. دقيقا يك‌ماه قبل انوشيروان محسني بندپي با اشاره به اينكه براساس قانون مستمري مددجويان كميته امداد و سازمان بهزيستي بايد ۴۰ درصد حداقل حقوق قانون كار باشد، گفت: «متأسفانه اين قانون از همان ابتدا تحقق پيدا نكرد اما پيگيري‌ها منجر به اين شد كه در تدوين برنامه ششم، مسئولان كميته امداد، بهزيستي و دولت، پيشنهاد مشتركي را براي تدوين برنامه‌اي در اين‌باره در برنامه ششم توسعه بدهند.»
    آن زمان البته بندپي اعلام نكرد براي پيگيري اين پيشنهاد و قرار دادن آن در برنامه ششم توسعه چه اقدامي انجام شده است.حالا رئيس كميسيون اجتماعي از اراده اعضاي اين كميسيون براي پيگيري يكي از مهم‌ترين طرح‌هاي بر زمين مانده مجلس قبلي خبر داده است. البته پيگيري اين طرح در مجلس قبل هم تا رسيدن به برنامه توسعه پيش رفت.پس از آنكه نوبت به بررسي اين طرح در صحن علني مجلس نرسيد، عده‌اي از نمايندگان پيگير آن موفق به اضافه كردن بندي با نظر كميسيون تلفيق برنامه ششم توسعه شدند كه وزارت رفاه را مكلف به افزايش مستمري نيازمندان ازكار افتاده براساس همين طرح مي‌كرد.تا‌كنون حتي موافقت دولت نيز با اين طرح اعلام شده است.به گفته رئيس كميته امداد امام‌خميني(ره)، وزير كار به‌طور كلي با اين موضوع موافق است و حتي ذهنيت ايشان درباره تعداد افرادي كه نيازمند و ازكارافتاده هستند از ۶ميليون نفر هم بيشتر است. حالا بايد منتظر ماند و ديد اراده‌اي كه سلمان خدادادي براي تصويب اين طرح از آن حرف زده تا چه اندازه پر رنگ است و چقدر مؤثر خواهد بود.


    • 6 ميليون نفر چه كساني هستند

    طرح حمايت از نيازمندان ازكارافتاده 26خرداد‌ماه سال گذشته با 175امضا تقديم هيأت‌رئيسه مجلس شد اما از آن زمان تا‌كنون نوبت بررسي به اين طرح داده نشده است. براساس اين طرح، افراد مشمول، پس از شناسايي توسط نهاد‌هاي حمايتي، براي هميشه و تا زماني كه شرايط قرار گرفتن در اين گروه را داشته باشند، نسبتي مشخص از حقوق رسمي يك كارگر را دريافت خواهند كرد. بر اين اساس خانواده‌هاي 4نفره 50درصد، خانواده‌هاي 3‌‌نفره 40درصد، خانواده‌هاي 2نفره 30درصد و خانواده‌هاي يك نفره 20درصد حقوق و مزاياي يك كارگر با حداقل دستمزد قانون كار را خواهند گرفت و به ازاي هر نفر در خانواده‌هاي بيش از 4نفر 10درصد افزوده مي‌شود.
    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  11. Top | #109

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    روایت زنی که از سوی یکی از اعضای خانواده‌اش مورد تجاوز قرار گرفت و آواره شد/رویا، واقعیتی که درد دارد

    روزنامه وقایع اتفاقیه نوشت: با ورود به انجمن، به‌سرعت رؤیا را به اتاق مددکاری می‌آورند. لبخند یخ‌زده روی صورت تکیده، اولین تصویری است که از رؤیا می‌بینم.



    سی و پنج، شش ساله به نظر می‌رسد و انگار از ناحیه کتف آسیب جدی دیده است. این را از دستی که تقریبا آویزان است و بازویی که چاق‌تر از دیگری است به‌وضوح می‌شود فهمید. دستش را که برای دست‌دادن دراز می‌کند، توجهم به خط و خطوط روی دستانش جلب می‌شود. بیشتر از ده‌ها خط با تیغ و چاقو روی هردو دستش است. بعد می‌فهمم اینها حاصل خودزنی‌های ناشی از توهم مواد و به قول خودش مقاومت در برابر خفت‌گیری است. «می‌گوید وقتی می‌خواستن خفتم کنن، خودمو با تیغ می‌زدم که بترسن، فرار کنن.»
    انگار عمدا آستین‌ها را بالا زده تا به چشم بیاید. خانم مددکار ما را به هم معرفی می‌کند. به او اطمینان می‌دهم که قرار نیست اتفاق بدی برایش بیفتد و او مرتب تکرار می‌کند «فقط تورو خدا مشخصات ندین! من حاضرم همه چیو بگم!» کم‌کم اعتماد می‌کند. حالا دیگر صحبت‌کردن درباره زندگی‌اش عادی‌تر شده، با وجود اینکه به نظر می‌رسد اعتمادبه‌نفس بالایی دارد، هنوز تردید درباره اینکه قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد از قدرت کلامش می‌کاهد. می‌گوید یک سال و هفت روز پاکه. این روزها در یکی از خوابگاه‌های جنوب تهران زندگی می‌کند. «همه جورش تو این خوابگاه‌ها هست. بعضیا مصرف می‌کنن. بعضی‌ها هم پاکن و فقط جای خواب ندارن.»
    از وضعیت خوابگاهش که مرکز نگهداری مربوط به شهرداری است، می‌گوید: «بد نیست، اما خب روزا نمی‌تونی بمونی. صبحانه و شام میدن. هفت صبح بلند میشیم تا همه آماده بشن، ساعت میشه هشت. اگه پنیر داشته باشن، نون و پنیر میدن اگه نداشته باشن، نون و چایی می‌خوریم ولی شامش خوبه، عدسی، لوبیا، چلوگوشت و از این چیزا. تو این شرایط خوبه من راضیم. بهتر از تو پارک خوابیدنه.»
    به خط و خطوط تیغ و چاقو روی صورت و دست‌هایش اشاره می‌کنم... اینا واسه چیه؟
    دستام واسه دوره مصرف مواده. یه وقتایی هم که می‌خواستن خفتم کنن، خودزنی می‌کردم که کاری بهم نداشته باشن. یه دفعه سر توهم، داشتم گردنمو با تیغ می‌زدم که رفیقم به دادم رسید. شما نمی‌دونین چه حالت بدی به آدم دست میده وقتی به اوج توهم میرسه، ولی این خط و خطوطی که تو صورتم می‌بینی، واسه من یه نشونه است از روزای وحشتناکی که داشتم. این جای زخم که روی گونه‌ام می‌بینی کار بابامه... . یه بار، یه خط عمیق با تیغ انداختم رو صورتم و هرچی دوستام گفتن بیا برو بخیه کن! نکردم. گفتم: وقتی پدرم بهم رحم نکرده می‌خوای خودم به خودم رحم کنم. وقتی می‌گوید بیست‌وپنج ساله است، تقریبا شوکه می‌شوم ولی او همچنان نگاهش نسبت به واکنش‌های من بی‌تفاوت است. انگار حس عجیبی در نگاه این آدم‌هاست که قرار نیست کسی جز خودشان از آن سردربیاورد. ته نگاهشان تلخی کشنده‌ای است که ناشی از نفرت از عالم و آدم است. با این حال رؤیا مقاوم است.
    از کی شروع شد، چی شد که رفتی سمت مواد؟
    دست به سینه روبه‌رویم می‌نشیند و بلافاصله می‌گوید «از کجا شروع کنم؟» برمی‌گردد به 11 سال پیش. می‌گوید: 11 سال پیش از خونه فرار کردم. تقصیر بابام بود. بلایی که نباید سرم می‌اومد و بابام سرم آورد... زل می‌زند توی چشم‌هایم و انتظار دارد خودم حدس بزنم منظورش از بلایی که سرش آمده چیست؟
    می‌گویم اینجا هستم که بشنوم چه اتفاقی برایش افتاده و مایلم اگر ناراحتش نمی‌کند بیشتر از آنچه برایش اتفاق افتاده برایمان بگوید.
    دست‌هایش را به هم می‌مالد و می‌گوید: من تک فرزند خانواده بودم. مامانم که فوت کرد بابام یه زن دیگه گرفت. از وقتی دوباره ازدواج کرد مرتب تحت‌تأثیر زنش بود. کم‌کم افتاد تو قمار و عیش‌ونوش. قبلش مامانمو سر همین کارا کشت اما آشنایی‌اش با زن دومش باعث شد کل زندگیشو ببازه. دارایی و مغازه رو سر قمار و رفیق‌بازی باخت و در نهایت به جایی رسید که سر من قمار می‌کرد. حدودا 3-4 بار فرار کردم اما هربار دلم برای پدرم و خونه‌مون تنگ می‌شد و برمی‌گشتم.
    چه جوری برمی‌گشتی؟
    می‌رفتم خودمو به کلانتری معرفی می‌کردم، می‌گفتم دزدیدنم. بالاخره اینجوری برمی‌گشتم خونه اما هیچی عوض نمی‌شد. فقط من بودم که به‌عنوان تنها فرزند خانواده مورد سوءاستفاده‌ها و اذیت و آزارهای پدرم قرار می‌گرفتم تا اینکه در نهایت آن اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. اونم درست موقعی که من نامزد داشتم. وقتی از طرف پدرم مورد تعرض قرار گرفتم، دیگه نمی‌دونستم به نامزدم چی بگم. همه چیو ول کردم و زدم بیرون.
    فقط یه دفعه این اتفاق افتاد؟
    بله و فقط همون یک‌بار کافی بود که برای همیشه خونه رو ترک کنم.
    از بیان جزئیات ماجرا ناراحت می‌شود اما می‌گوید باید تعریف کنم تا بدانید چه بلایی سرم آمده...
    می‌پرسم نتونستی مقاومتی کنی؟
    آن‌قدر کتکم زد که بیهوش افتادم وقتی چشمامو وا کردم دیدم... می‌دونم که پدرم حالت عادی نداشت. تو اون شرایط نمیشه مقاومتی کرد. فردای اون روز از خونه فرار کردم.
    به نامزدت چی گفتی؟
    خانم شما جای من بودی، چی می‌گفتی؟ اینجوری نمی‌شد. ممکن بود قبول کنه اما بعدا باید سرکوفت‌هاشو تحمل کنم. فقط زنگ زدم بهش گفتم نمی‌تونم باهات زندگی کنم، حلالم کن! بعد از اون هم خطمو سوزوندم. فقط چند بار تو همون سالای اول از تلفن باجه‌ای بهش زنگ می‌زدم و حرف نمی‌زدم.
    به اینجا که می‌رسد، آه بلندی می‌کشد و ادامه می‌دهد: ما از یک طایفه جنوبی هستیم که اگر برمی‌گشتم و جریان را تعریف می‌کردم با توجه به رسم و رسوماتی که دارند یا یه بلایی سر پدرم می‌آوردن یا منو می‌کشتن یا اگر نمی‌کشتن، دختری مثل منو به مرد زن‌دار سن بالا میدن تا موضوع فراموش بشه.
    هیچ‌وقت سعی نکردی برگردی؟
    خیلی وقتا دوست دارم برگردمو برم سرخاک مادرم اما می‌ترسم. از فامیلامون می‌ترسم چون مطمئنم اگه با این وضعیت ببیننم سرمو میبرن. اونا از من حمایت نمی‌کنن. اگه راه داشت حق مادرمو می‌گرفتن.
    چی شد که مادرت فوت کرد؟
    کارای بابام باعث شد مامانم دق کنه خانم! بابام مامانمو کشت. همه زندگی بچگیم تو دعوا و درگیری پدر و مادرم گذشت.
    درگیریشون سر چی بود؟
    یه جورایی آره همون موقع هم درگیر مواد بود. خانم، بابام زندگیشو سر رفیق‌بازی باخت. هربار که به خونه برمی‌گشت مادرم رو زیر مشت و لگد می‌گرفت و من تنها کسی بودم که این چیزا رو از نزدیک می‌دیدم. سر همین تا کلاس دوم راهنمایی بیشتر درس نخوندم. نتونستم ادامه بدم. بابام منو از مدرسه کشید بیرون، منم دیگه حوصله درس خوندن با این اوضاع و احوال رو نداشتم. با صدای لرزان می‌گوید: مامانم بی‌خیال نبود. تحمل کارای بابامو نداشت. واسه همین سر جر و بحث‌هایی که با بابام می‌کرد ازش کتک می‌خورد. نارحتی قلبی هم داشت. تو یکی از همین درگیریا، درست زمانی که باردار بود، بابام با لگد بهش زد. افتاد گوشه اتاقو قلبشو گرفت. هرچی داد زدم و گفتم بابا مامان حالش بده، گفت: ولش کن داره فیلم‌ بازی می‌کنه. به حرفم گوش نکرد تا رسوندیمش بیمارستان و با بچه تو شکمش تموم کرد.
    به اینجا که می‌رسد بغضش می‌گیرد. می‌پرسم از اطرافیانت کسی بوده که پیگیر علت فوت مادرت باشه؟
    شانه‌هایش را به نشانه عدم اطمینان بالا می‌اندازد و می‌گوید: یادمه اون موقع برادرای مادرم افتادن دنبال کاراش تو پزشکی قانونی و اینجور جاها اما چون من هنوز پیش پدرم بودم به‌خاطر من زیاد اذیتش نکردن. راستش گاهی بهش فکر می‌کنم که بعد از این اتفاق و فرار از خونه چه بلایی سرش آوردن و باهاش چی کار کردن اما بعد می‌گم ولش کن... اون موقعی که پیشش بودی و باید ازت مراقبت می‌کرد، اون بلا رو سرت آورد چرا غصه‌شو می‌خوری؟!
    خب بعد از فرارت کجا رفتی؟
    با یه پسری از قبل آشنا بودم، اون برام بلیت گرفتو منو آورد تهران. وقتی رسیدم تهران، خودم بهش گفتم برو از الان به بعد خودممو خودم. از پس همه چی برمیام، ولی خودم می‌دونستم که جایی واسه رفتن ندارم. هفته اول رو تو یکی از پارکای شهر ری، تو سه‌دخترون موندم. بلد نبودم اسمش چیه بعد کم‌کم از حرفای بقیه آدمایی که میومدن اونجا فهمیدم اسمش سه دخترونه.
    همون‌جا تو پارک می‌خوابیدی؟
    راستش شبای اول وحشتناک‌ترین شبای عمرم بود. واسه اینکه مأمورا ‌گیر ندن روبه‌روی پارک یه باغ سبزی بود که می‌رفتم اونجا می‌خوابیدم. از اونجا بود که خفت‌گیری‌ها شروع شد. شب اولی که اونجا خوابیدم، وقت خواب یهو چندتا آدم مست با قمه و چاقو اومدن بالاسرم و هیچ کاری نتونستم بکنم.‌گیر افتاده بودم. هرچی گریه می‌کردم و داد می‌زدم فایده نداشت. می‌گوید اولین‌بار بعد از فرار از خانه در همان مکان مورد اذیت و آزار دسته‌جمعی قرار گرفته است.
    نرفتی به جایی خودتو معرفی کنی که حداقل از این وضعیت رها بشی؟
    هیچ جارو نمی‌شناختم. بعد از این اتفاق بود که اومدم تو پارک خوابیدم. تو پارکم که می‌خوابیدم مأمورا میومدن بالا سرم می‌بردنم پاسگاه. تا دلت بخواد پرونده دارم تو پاسگاه‌های اون منطقه و بدحجابی و دختر فراری و اینا جرمایی بودن که به خاطرشون منو بردن کلانتری. تازه از شهرستان اومده بودم یه چیزی شنیده بودم فکر می‌کردم اینجا هیشکی به هیشکی نیست ولی این‌طوری نبود.
    بعد از اینکه بازداشت شدی چه اتفاقی برات افتاد؟
    همون موقع‌ها که تازه اومده بودم همین مأمورا تحویل بهزیستی دادنم. یادم نیست دقیقا ولی فکر کنم بهزیستی دولت‌آباد بود. اونجا همه همسن خودم بودن. یک ماه نگهم داشتن اما چون نتونستن ازم اطلاعاتی بگیرن ولم کردن. ما چند نفری بودیم که می‌خواستیم از اونجا فرار کنیم. یعنی اصلا اونجا جای موندن نبود. تلاشمون واسه فرار باعث این شد یه هفته ما رو تو یه جایی مثل قرنطینه نگه دارن و بعدش ولمون کردن.
    یعنی واقعا قرنطینه بود یا ‌داری غلو می‌کنی؟
    ما بهش می‌گفتیم قرنطینه. این اتاقای انفرادی دست‌کمی از قرنطینه نداشت؛ یه فضای تاریک که باید کف زمین می‌خوابیدی. بچه‌هایی رو که شلوغ‌کاری می‌کنن واسه تنبیه می‌فرستن اونجا. خلاصه بعد از یه هفته بهمون غذا دادن و ولمون کردن. گفتن شماها باعث می‌شین بقیه هم شورش کنن.
    اون موقع هم مواد مصرف می‌کردی؟
    نه
    پس از کی رفتی تو خط مواد؟
    تا وقتی تو پارک سه‌دخترون بودم و بعدشم که رفتم بهزیستی درگیر مواد و مشروب نشده بودم اما همین که از بهزیستی انداختنم بیرون، اومدم سمت شوش و اینجا درگیر مواد شدم. اونجا مشکلم فقط خوراک و پوشاکم بود اما وقتی رفتم شوش درگیر جورکردن پول مواد شدم؛ خرجم چند برابر شد و برای تأمین مخارجم باید خلافای دیگه هم می‌کردم.
    خودت فکر می‌کنی اگه اونجا می‌موندی بهتر بود؟
    اونجا خیلی سختگیری می‌کردن. با اون شرایط نمیشد دووم آورد. نمی‌دونم شاید اگه جور دیگه‌ای با ما تا می‌کردن سر از اینجاها درنمی‌آوردیم. سیر اعتیادش به مواد مخدر را برایم توضیح می‌دهد: از تریاک شروع کردم و مشروب و دوا و شیشه و کرک پشت سر هم اومد. آن‌قدر زدم که به یه جایی که رسیدم دیدم خیلی درب و داغونم. اون موقع بود که گرفتنم بردن شفق (کمپ ترک اعتیاد). خانوم به‌خاطر مواد باید تن به هزار کار بدی. اگه زن باشی بدترم می‌شه. از جرم زدن و زدوبندکردن واسه اینکه بتونم خرجمو دربیارم یکی از کارایی بود که می‌کردم. (این یه جور دزدی بود واسه اینکه تن‌فروشی نکنم. یعنی اونی که ازش جنس می‌خریدم شیشه و دواشو می‌داد من نگه دارم ولی من واسه خودم برمی‌داشتم و گردن نمی‌گرفتم دزدیشو) اما با همه اینا بلد نبودم چه‌جوری باید خرجش کنم و همه این مدت تو پارک شوش می‌خوابیدم. گاهی 15 روز نمی‌خوابیدم و می‌چرخیدم تو خیابونا تا خفتم نکنن.
    با 123 یا همون اورژانس اجتماعی تماس گرفتی بگی من بیرون موندم جا ندارم؟ اصلا یه همچین چیزی به گوشت خورده بود؟
    شماره‌هاشونو بلد نبودم. فقط دنبال کمپ بودم. یکی، دو دفعه وقتی خیلی خمار بودم این اورژانس فوریت‌های اجتماعی رو که می‌دیدم از ترس فرار کردم. تا می‌دیدم یه ماشین سفیده فرار می‌کردم. این مال وقتی بود که خمار بودم اگه وقت نشئگی می‌دیدمشون باهاشون می‌رفتم اما یه بار وقتی خیلی نشئه بودم و تو پارک خوابیده بودم دوتا از همین مأمورای اورژانس اومدن بالا سرم گفتن خانوم اینجا چیکار می‌کنی. گفتم دارم استراحت می‌کنم. گفت خب بیا ببرمت استراحت کنی. اولش ترسیدم فکر کردم دوباره می‌خوان خفتگیری کنن اما باتوم مأمور رو دیدم و ترسیدم و بردن نشوندنم تو ماشین فوریت‌های اجتماعی.
    کجا بردنت؟
    بردنم لویزان و دو ماه نگهم داشتن. امکاناتشم خوب بود و داروهامو می‌دادن. بعد از دو ماه ولم کردن. فقط ازم تعهد گرفتن که اگه دوباره گرفتنم تحویل بهزیستی بدن، دیگه از اونجا کسی پیگیر کارم نشد. در واقع این آخر کارم با کمپ لویزان بود که با یه تعهد ولم کردن.
    فکر نکردی بری یه خوابگاهی جایی حداقل یه جای امن داشته باشی؟
    خوابگاه انبار گندم و اینا تو شوش بودن که خوب بود اما غیرتم قبول نمی‌کرد ببینم یکی از خودم بهتر اونجا زندگی می‌کنه ولی من که از همه بهتر بودم الان باید برم تو همون جایی که بقیه هستن تو اون شرایط زندگی کنم. برام سخت بود قبول اون شرایط اما بالاخره رفتم خوابگاه انبار گندم. به‌خاطر همون تعهده. گفتم حداقل یه سرپناهی داشتم که شبا بخوابم اما خب اونجا هم یه اشکال داشت نمی‌ذاشتن روزا بمونیم تو خوابگاه. این شد که فقط شبا واسه خواب می‌رفتم انبارگندم و روزا دوباره پارک شوش و بساط مشروب‌خوری و موادزدن تکرار می‌شد.
    اینجا صحبت‌هایش را قطع می‌کنم و می‌پرسم یه جا تو حرفات از شفق حرف زدی؟ توام جزء اونایی بودی که بردنت شفق؟
    خانوم این دستمو می‌بینی اینجوری شده. تو شفق این اتفاق برام افتاد. سر یه بسته سیگار بیشتر کتفم تو درگیری در رفت. تو طرحی که همه رو جمع می‌کردن، منم بردن شفق. شب تاسوعا عاشورا یکی، دو سال پیش بود که تو حالت مستی گرفتنم. همین شد داستان ورودم به شفق. تو شفق خیلی چیزا دیدم که بعدا هم خبراشو شنیدین. سر تقسیم‌بندی سیگار که تنها مواد آرامش‌بخش تو اون موقعیت ترکه، ما با اینا درگیر می‌شدیم. به ما می‌گفتن اگه می‌خوای سیگارت در روز زیادتر باشه باید واسمون جاسوسی کنی بگی کی با خودش فندک آورده تو کمپ. به‌خاطر همین داستانا و درگیریایی که سر گرفتن سیگار پیدا کردم کتفم دررفت.
    خب نبردنت بیمارستان؟
    تا شب این درد رو تحمل کردم و شب با یه آمبولانس با یه مأمور مرد بردنم بیمارستان. تو آمبولانس یه دختر دیگه از کمپ بود که اوردوز کرده بود و بیهوش بود. بعدا فهمیدم مأمورا رو که دیده همه جرم‌ها رو خورده و واسه همین اوردوز کرده. خلاصه دختره جلوی چشم خودم مرد.
    تو چی شدی؟ چند وقت موندی؟
    دست منو گچ نگرفتن فقط یه باند دورش پیچوندن تا فقط هر روز به بهانه‌های مختلفی که بعضی مأمورای مرد اونجا می‌آوردن ببرن و پانسمان دستمو عوض کنن. باهاشون خوب صحبت می‌کردم تا به موقع سیگارامو برسونن. ناچار بودم، چون نمی‌خواستم تو شفق بمونم. پنج ماه اونجا موندم. بعد از اون باز هم سه تا هفت ماه پاکی داشتم اما باز برمی‌گشت سر خونه اول ولی الان یک سال و هفت روزه پاکم. آرزوشو داشتم که بگم منم می‌تونم به سال برسم. با دوستای انجمنی آشنا شدم و اونا کمک کردن به اینجا برسم. این سری که ‌گیر کردم با خدا عهد بستم و گفتم به خاک مادرم قسم می‌خورم نرم دنبال مواد. کتکای بدی خوردم سر مواد. مواد به من دستور می‌داد چیکار کنم، چیکار نکنم. به‌خاطر مواد همه کار کردم از تن‌فروشی تا دزدی و خفتگیری ولی الان دیگه اون روزارو فراموش کردم. مادرم که بود خیلی خوب بود. تو ناز و نعمت بزرگ شدم ولی از وقتی مادرم مرد همه چی از این رو به اون رو شدم. اصلا یادم نیست چه سالی فوت کرد. کاری با خودم کردم که اصلا آدرس خونمونو یادم رفته. مغزم دیگه نمی‌کشه. از حال و روز دوره پاکیش می‌پرسم، می‌گوید: جای امن‌تر ازخوابگاه‌هایی که من توشون بودم وجود داره اما اگه منظورتون خونه‌های بهزیستیه که نمی‌تونی نفس بکشی. رفت‌وآمدت محدوده، چون اجازه نفس‌کشیدن بهت نمی‌دن. چرا نباید مثل یه آدم آزاد زندگی کنی. من اینو نمی‌فهمم. درسته همه جور خلافی کردم اما هیچ‌کس نمی‌پرسه چرا به اینجا رسیدی. وقتی مصرف می‌کردم چندتا از انجمن‌ها رو بلد بودم اما روم نمی‌شد برم. تا وقتی پاک شدم و تصمیم گرفتم برم تو انجمنا کار کنم تا تجربه پاکیم بیشتر شد. وقتی کمکم می‌کنن خیلی بهم انگیزه می‌ده. واسه 45 تومن پول انجام کارای شناسنامه باید می‌رفتم هزارتا خلاف دیگه می‌کردم. رفتم همین انجمنای غیردولتی کمکم کردم و کارامو انجام دادن. آخرین حرف‌های رؤیا وقتی از در اتاق خارج می‌شود این است: «نمی‌دونم بعدا چی می‌شه. آرزوم بود یه روز بگم یک ساله پاکم، حالا آرزوم برآورده شده دیگه الان اگه بشینن جلوم بکشن هیچ حسی ندارم، خانوم نمی‌دونی اگه زن باشی و بی‌سرپناه چه بلاها که سر یه گرم شیشه سرت نمی‌آرن.»
    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


  12. Top | #110

    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    شماره عضویت
    3
    نوشته ها
    10,473
    تشکرها
    9,535
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : و این قصه همچنان ادامه دارد.......

    سرعت اعتیاد زنان در کشور ۲ برابر شده است


    مشاور دبیر کل ستاد مبارزه با مواد مخدر کشور گفت: سرعت اعتیاد و گرایش زنان به مواد مخدر در کشور ۲ برابر شده است و همه باید در قبال این زنگ خطر حساس باشیم.

    به گزارش ایرنا، حمید صرامی روز چهارشنبه در کارگاه آموزشی شیوه های مبارزه با مواد مخدر در اراک افزود: بر اساس ارزیابی مطالعات سوء مصرف مواد که در سال 86 در کشور انجام شد، حدود پنج درصد از زنان و دختران به سمت مصرف مواد افیونی گرایش داشتند که این رقم در تحقیق شیوع شناسی سال 90 به حدود 9 و سه دهم رسیده است.
    وی ادامه داد: بر اساس علت شناسی بروز اعتیاد در جامعه، اضطراب و استرس از جمله مهمترین عوامل ریشه ای در دامن زدن به گرایش مصرف مواد مخدر در بین زنان است.
    دبیر اتاق فکر ستاد مبارزه با مواد مخدر کشور یادآور شد: بر اساس تحقیق سال 92 ،حدود 23 و 6 دهم درصد جمعیت بین 15 تا 64 سال کشور از یکی از اختلال های خرد شامل اضطراب، استرس و افسردگی رنج می برند که سهم زنان در این اختلال ها از مردان پیشی گرفته و تحقیقات نشان می دهد که شیوع اعتیاد در زنانی که از این اختلال ها رنج می برند چند برابر مردان کشور است.

    صرامی گفت: فقدان اطلاعات، فقر مهارت دختران و زنان از سوء مصرف مواد مخدر، گرایش به مواد مخدر برای کسب آرامش و لذت کاذب، رهایی از استرس ها، ضعف امکانات تفریحی از جمله عوامل روی آوری افراد جامعه به خصوص زنان به مواد مخدر است.
    وی افزود: هم اکنون گرایش دختران دانشجو به برخی از مواد روان گردان و مخدر صنعتی، نگرانی هایی را در کشور ایجاد کرده است که انتظار می رود با شروع سال تحصیلی جدید دانشگاه ها با جدیت و حساسیت بیشتری برای انتقال آموزش به دانشجویان به ویژه دختران بکوشند.
    مشاور دبیر کل ستاد مبارزه با مواد مخدر کشور خاطر نشان کرد: تریاک، شیشه، مواد توهم زای حشیش، گل، ماری جوانا و هروئین به ترتیب بیشترین مصرف را در کشور به خود اختصاص داده اند.

    و این قصه همچنان ادامه دارد
    چه کسی پاسخگوست

    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content


صفحه 11 از 13 نخستنخست ... 78910111213 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

لیدی فروم در سال 1390 تاسیس شد .

اطـلـاعـات انجمـن
09112288677 info@ladyforum.ir طراحی توسط پاکدل هاست