درود بر شما، برای شرکت در گفتگوها و مشاهده کامل مطالب کافی است در این سایت عضو شوید.
برای عضویت اینجا کلیک کنید
با سپاس
مدیریت
نمایش نتایج: از 1 به 2 از 2






Like Tree1Likes
  • 1 Post By Ania

موضوع: اشتباهی در زندگی

  1. #1
    عضو کم کار Ania آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2019
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1
    تشکرها
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال

    پیش فرض اشتباهی در زندگی

    راستش نمیدونستم چی تاپیک بزنم...
    یه چیزی در زندگیم هست که هرگز نمیتونم حتی با نزدیکترین و صمیمیترین افراد زندگیم , این رو مطرح کنم...
    حتی نمیتونم پیش کسی برم که شاید بتونه کمکم کنه...
    ینی روی رفتن رو ندارم...
    یه احساسی دارم که مبهمه...
    شاید یه عشق مادرانه...
    شاید یه محبت دریا مانند...
    شاید یه ترس...
    شاید یه حس مبهم...
    شاید یه هوس...
    شاید خودم رو به موقعیتی انداختم که کسی اون رو تجربه نکرده...
    نمیدونم از کجا شروع کنم...
    من شاید بهترین زندگی رو داشتم...
    شاید الان هم دارم و چیزی تغییر نکرده ...
    اصلا نمیدونم این یه مشکل هست یا نه بلکه ذهنم بیخود درگیر میشه...
    شرایط مالی زندگی و تحصیل من خوب و راضی کننده بود...
    هیچ وقت از نظر مالی تنگی حس نکردم...
    ثروت و مقام و تحصیلات هم داشتم و زندگی خوش میگذشت...
    من شاید یه دختر بسیار کنجکاو بودم و همیشه عاشق کار و خونوادم بودم...
    با کار درآمد بالایی دارم ولی به خاطر درامد کار نمیکنم...
    بلکه کارم رو بسیار دوست دارم و کارم رو مزیت خانم های بزرگ دنیا میدونم..
    همسرم هم یه پسری شبیه خودم هست...
    عاشق منه و همیشه هوام رو داره...
    درست مثل خونوادم...
    البته ناگفته نباشم که خونواده من مثل من یه خونواده بزرگ هست که هیچکدوممون مذهبی نیستیم...
    شوهر من هم همدانشگاهی بودیم و عاشق هم شدیم و ترم آخر ازدواج کردیم...
    من سه خواهر دارم و همسرم سه برادر داره...
    نتیجه ما ماه ها بعد از ازدواجمون دو پسر بود...
    سال ها گذشت...
    زندگی ما هنوز هم خوبه...
    شاید چیزی هست که همه آرزوی اون رو بکنن...
    دو پسرم بزرگ شدن و هردوتاشون ۱۷ سالشون شد...
    یکی از اونا یه ورزشکار بزرگ هست و مدال آسیایی داره...
    دیگری هم درس های خودش رو خوب میخونه که دانشگاه خوب دربیاد...
    همسرم همیشه به خاطر کار خودش ماه ها جنوب کار میکرد و بخاطر پروژه های بزرگ فرصت اومدن به تهران رو نداشت...
    یه روز که شاید اتفاقی افتاد که نباید میوفتاد...
    شاید تقصیر اون بود...
    شاید تقصیر من هم بود...
    یه روز یکی از پسر هام با دوستای خودش رفته بودن شیراز...
    من و پسر بزرگ ورزشکارم چند روز تنها بودیم...
    همسرم هم برا پروژه جنوب بود...
    پسرم به قدری خوش اندام و زیبا بود که هر دختری در رویا اون رو میخواست...
    من هم با بقیه فرقی نداشتم...
    شب ها تو یه اتاق میخوابیدیم که یه اتفاقی بینمون افتاد که نباید میوفتاد...
    اون تصمیم خودش رو گرفته بود...
    من میدونستم شاید در کل زندگی خودم نمیتونم با فردی به این خوش اندامی مثل اون حتی یه بار رابطه داشته باشم...
    نمیدونستم چیکار کنم...
    فقط میدونم تنها گناهم این بود که جلوی اون رو نگرفتم...
    نمدونم کار درستی کردم یا نه...
    اون شب بعد رابطه همه چی تموم شد...
    پسرم گفت مامان تو بهترین هستی...
    منم از اون خواستم که این موضوع بین خودمون بمونه...
    جریان تموم شد...
    حالا ۵ سال گذشته...
    ولی این که حتی تصور کنم این موضوع یه روزی کسی بفهمه چه اتفاقی برای من میوفته منو آزار میده...
    شایدم این فکر بیخوده...
    چون من به پسرم اعتماد دارم و اون هیچوقت دل من رو نشکسته...
    نمیدونم از کی کمک بخوام...
    shbrh از این خوشش آمد.

  2. #2
    صاحب لیدی فروم shbrh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    محل سکونت
    شهرستان سیمرغ
    نوشته ها
    10,475
    تشکرها
    9,540
    تشکر شده 5,739 بار در 3,300 ارسال

    تابلوی مدالها

    پیش فرض پاسخ : اشتباهی در زندگی

    عجب!!!
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]
    [فقط اعضاي سايت مي توانند لينک ها را ببينند. ]


    Hidden Content



اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •