انتخاب رنگ سبز انتخاب رنگ آبی انتخاب رنگ قرمز انتخاب رنگ نارنجی
خوراک آر اس اس توییتر فیس بوک
درود بر شما، برای شرکت در گفتگوها و مشاهده کامل مطالب کافی است در این سایت عضو شوید.
برای عضویت اینجا کلیک کنید
با سپاس
مدیریت
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 15 , از مجموع 15

موضوع: خاطرات من

  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    صاحب لیدی فروم
    میانگین پست در روز
    3.44
    محل سکونت
    شهرستان سیمرغ
    نوشته ها
    10,717
    تشکرها
    9,679
    تشکر شده 5,810 بار در 3,354 ارسال

    پیش فرض خاطرات من

    [size=medium]بچه بودم دوران ابتدائی قرار بود خونه ما مهمون بیاد و مادرم منو پی وسیله ای خونه دائی فرستاد یه یک کیلومتری یا یه کم بیشتر فاصله داره من رفتم تو خودم بود و هزارتا فکر خیال بچگی تا رسیدم دم در خونه دائی رفتم در بزنم ،یادم نیومد برای چی این جا اومدم هرچی بیشتر فکر میکردم کمتر نتیجه میگرفتم بهترین کار این بود برگردم و بپرسم از مادرم که چی بود
    حالم گرفته بود و حال برگشت رو نداشتم ولی چاره ای نبود برگشتم همش فکر که چی بود درست دم در خونه بود یادم اومد
    ای تف به این شانس[/size]
    Iran-forum-ir (20)

  2. Top | #11

    تاریخ عضویت
    Jan 2013
    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    542
    تشکرها
    1
    تشکر شده 124 بار در 63 ارسال

    پیش فرض RE: خاطرات من

    یادش بخیر پارسال 25 تیر عروسی خواهرم بود...ما اولین نفر باید تو تالار میبودیم تا به همه خوش آمد بگیم من رفتم تو رخت کن و لباسامو عوض کردم خیلی با وفار و خانم و باکلاس داشتم میرفتم سمت سالن که یهو دیدم 2 تا مرد از کارکنا اومدن بالا ...دقیقا نزدیکه در ورودی سالن یه آینه قدی بود ...چشمتون روز بد نبینه تا دیدم 2 تا مرد اومدن بالا .اومدم فرار کنم برم تو سالن که اشتباها رفتم تو آیینهLady-forum-smile (15)Lady-forum-smile (15)Lady-forum-smile (15)
    کارکنای تالار که داشتن میز شام میجیدن Click here to enlarge
    منLady-forum-smile (15)
    آقایونی که اومده بودن بالاIran-forum-ir (17)

    اون روز با اینکه دپرس بودم چون خواهرم داشت از خونمون میرفت ولی واسم روز به یاد موندنی بودLady-forum-smile (3)

  3. Top | #12

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    گرافیست انجمن
    میانگین پست در روز
    0.25
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    782
    تشکرها
    0
    تشکر شده 58 بار در 44 ارسال

    پیش فرض RE: خاطرات من

    قبلا تعريف كردم اون روز و كه در به در سوژه بودم؟
    بقيه شو گوش كنيد:
    سوژه خره كه از چنگمون پريد، راه افتاد تو خيابون و چار چشي دنبال سوژه بعدي بودم كه يهووووووووووClick here to enlarge
    ااااااااه چ يافتمLady-forum-smile (7)
    يه تابوت حامل يك فروند ميت تازه، و جمعيت تشييع كننده، عجب سوژه اي بود،Click here to enlarge
    رفتم جلو و شروع كردم به تنظيم لنز دوربين و عكسو گرفتم و با شادي داشتم ميرفتم كه يكي از اون تشييع كننده ها فهميد، Click here to enlarge چشمتون روز بد نبينه اومدم در برم خفتم كرد ميخواست دوربينمو بشكنه ، انقد التماسش كردم و قسم خوردم كه بخدا واسه درسم ميخوام حرف تو كله ش نميرفت،ميت بدبخت رو زمين مونده بودClick here to enlarge اخرش به گرفتن نگاتيوا راضي شد و دست از سر كچلم برداشتClick here to enlarge حالا من مونده بودم و يه دوربين خالي و دل شكستهClick here to enlarge تو روحشونLady-forum-smile (9)
    خلاصه جنگي پريدم يه فيلم خريدم و انداختم تو دوربين و يا علي
    رفتم دنبال سوژه بعدي، يه ساختمون خفن پيدا كردم كه معماريش واسم جالب بود، در حال تنظيم لنزم بودم كه يهو ديدم يه يارو ( فك كنم غول برره بود) جلوم وايستاد و گفت: هي خانوم چيكار ميكني؟؟؟؟
    فك كنم از ترس خودمو. ...Click here to enlargeClick here to enlarge گفتم عكاسي. داد زد گفت غلط كردي از سازمان اطلاعات عكاسي ميكني. تابلوي عكاسي ممنوع و نميبيني؟ اصن نكنه جاسوسي ؟ فك كنم بايد ببرم بازجويي تا بفهمي دنيا دست كيه
    وااااااي به صد و بيست و چار هزار پيغمبر قسمش دادم تا ولم كنه
    و خدا رو شكر قسمهام ج داد و ولم كرد. فقط ميخواست منو بترسونهLady-forum-smile (9)
    خلاصه فهميدم طالع من اون روز رو نحس اكبر بوده و بايد بساطمو جمع كنم و بي خيال شمClick here to enlarge
    اره ديگه دست از پا درازتر برگشتيم خونهClick here to enlarge

  4. Top | #13

    تاریخ عضویت
    Jun 2013
    عنوان کاربر
    عضو فعال
    میانگین پست در روز
    0.14
    نوشته ها
    389
    تشکرها
    0
    تشکر شده 40 بار در 30 ارسال

    پیش فرض RE: خاطرات من

    ما تو مدرسه بودیم و زنگ آخر بود مامانم دیر کرده بود بیاد تا بیاد دنبالم من در حیاط نشستم و کلای شیشمی ها با هم دیگه کپ می زدن. بعد یک دفعه یکی از کلاس شمشمی صندلی دوستش رو انداخت و دوستش افتاد من انقدر خندیدم که نزدیک بود بمیرم

  5. Top | #14

    تاریخ عضویت
    Jul 2012
    عنوان کاربر
    مــدیــر
    میانگین پست در روز
    0.10
    محل سکونت
    تهران / قائمشهر
    نوشته ها
    297
    تشکرها
    4
    تشکر شده 59 بار در 27 ارسال

    پیش فرض RE: خاطرات من

    [size=x-large]شکي حالا که نيستي اما اومدي بخون
    ساختمون اطلاعات کجاش معماري خفن داره الکي از خودت ادا در مياري؟؟؟؟
    [/size]

  6. Top | #15

    تاریخ عضویت
    Aug 2013
    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    میانگین پست در روز
    0.33
    نوشته ها
    901
    تشکرها
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال

    پیش فرض RE: خاطرات من

    جالبه خاطرات نیس سوتیه

صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
twitter facebook rss
yahoo
سایت لیدی فروم از سال 1390 آغاز به کار کرد. هدف لیدی فروم آگاهی بخشی و آموزش به بانوان ایرانی و فارسی زبان، و ایجاد محیطی برای تبادل نظر بین آنهاست. لیدی فروم توسط سرورهای پرقدرت پاکدل هاست پشتیبانی می شود

اکنون ساعت 18:27 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3 می باشد.

ایمیل پست الکترونیکی مدیریت سایت : info@ladyforum.ir
پیامک همراه جهت پیامک: 09112288677